تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - الو!آقای با فرهنگِ آشتی محور...؟! الو؟!

اگر نوشته‏های آرش در مورد رویش و رضا رشیدپور را دنبال می‏کنید و کامنت‏های رضا رشیدپور را خوانده‏اید و پاسخ آرش را، همه‏ی قصه دستتان می آید. من هم این‏ها را توی همان کامنتدونی برای آقای رشیدپور نوشتم که دوست دارم توی وبلاگم هم ثبت شود (البته یکی دو سطر اینجا اضافه کردم):

آقای رشیدپور یا رضای رشیدپور عزیز؟! نمی‎دانم! سلام!
آقای رشیدپور! تا جایی که به خاطر دارم وقتی آن قصه‎ی دراماتیک جدایی شما از رویش پیش آمد بعضی‏ها مثل من، آیدا مصباحی، رضا صدیق، آرش افشار و ... (که شاید هنوز آن روزها ساده‏تر از امروز بودیم) پیش خود شما و آقای شهبازی بدترین برخورد ممکن را با ایشان داشتیم. یادتان هست که چه پیشنهادهایی برای کار داشتند؟ یادتان هست که شما چه می‏گفتید؟ فکر می‏کنم از نظر مالی اوضاع از زمان شما بهتر نمی‏شد، نمی‏توانست بدتر هم باشد. آقای رشیدپور ما همیشه با شما طرف بودیم، شما بودید که قول پرداخت حقوق در آخر هر ماه را می‏دادید و حقوق قبل از عید من و بقیه را فروردین ماه دادید. (که سیاوش افشار هنوز از آن روزها هم طلب کار است). ولی باز برحسب تصوری که از رفاقت با شما داشتیم و بنا را برصداقت گذاشته بودیم، بنده و آرش افشار از بقیه‏ی دوستانی که قصد شکایت داشتند (علارغم اصرار اکثریت ایشان) خواستیم که شکایت را از آقای شهبازی انجام دهند و دادیم. اما روز نهم آذر و البته چند روز قبل از آن، آقای شهبازی اسناد دیگری را رو کردند که نشان می‏داد قصه چیست. همین دفتر را هم خود آرش به شما معرفی کرد تا برای روزنامه و مجله‏تان اجاره کنید، روزهایی که ما مثل همین امروز از شما طلب‏کار بودیم اما هنوز فکر می‏کردیم رفیقیم. آقای رشیدپور، من، میثم یوسفی، برای رفاقتم با شما طی یک هفته‏ی تمام به طور مجموع فقط 10 ساعت خوابیدم تا هم رویش روی زمین نماند و هم شما تنهایی مسیر کرج تهران را برای فیلم‏برداری طی نکنید (و من کجای قصه‏ی این فیلم بودم، جز رفاقت با عوامل نمی‏دانم). من به خاطر رفاقت با شما و انگیزه‏ای که برای انجام یک کار جمعی داشتم یک ترم هزینه ی 600 هزار تومانی دانشگاهم را بی‏خیال شدم، سر کلاس نرفتم و امتحانات را هم یکی در میان رفتم تا از 18 واحد 4 واحد پاس کنم. شب عید به جای این که ترانه‏های سفارشی 400 هزار تومانی را بنویسم برای رویش مصاحبه و خبر آماده کردم (در حالی که مطالبم را قبل‏تر ها تحویل داده بودم) و سه میلیون و دویست هزار تومان ضرر کردم. (سفارش دهنده‏اش زنده است، آقای مرتضی ساعدی. می‏توانید بپرسید و اگر خواستید شماره‏اش را هم می‏دهم). من ِ میثم یوسفی برای مجله‏ی شما و شما گیلاس در آوردم، خبر در آوردم، چایی ریختم، ساعت 1 شب همه‏ی محوطه‏ی خیابان مفتح را گشتم تا ردبول پیدا کنم و شما نوش جان کنید تا مطالبتان را سر موقع (؟!!) بدهید، خانواده‏ام را یک ماه یک‏بار دیدم، عیدم را خراب کردم تا روز چهارم عید با شما و آرش در مثلا شورای سیاستگذاری برای بهتر شدن رویش حرف بزنیم و برنامه بریزیم، توی سه روز پرونده‏ی آن چنانی برای مجید انتظامی آماده کردم تا صفحه‏های مجله خالی نماند (و به تصدیق شما و اکثر بچه ها  قسمت زیادی از اعتبار آن شماره‏های رویش به یادداشت‏هایی بود که خودتان بهتر می‏دانید فرد دیگری می‏توانست بگیرد یا نه؟!) و ... بیشتر از این‏را هم حتما خودتان بهتر از من می‏دانید. بقیه‏ی بچه‏ها هم همینطور. خودتان یک‏بار با وجدان درست(؟!) همان دفترهای رنگین تان را نگاه کنید و ببینید که چقدر به من و آرش و بقیه بدهکارید تا بعد به دوستان نزدیک ما بگویید که این‏ها که اصلا طلبی از من ندارند. آرش افشار از جیبش هم برای فیلمی که قرار بود شما سوپراستارش باشید خرج کرد و هنوز هم پولش را نگرفته است، آیدا مصباحی گذشته از گفت و گوهایی که تا قبل از مستقر شدن‏اش در رویش برای شما هماهنگ کرده بود، دست کم سه شماره همه‏ی مطالب سیاسی را تامین کرد. مزدک علی نظری به خاطر لطفش به من اعتبارش را برداشت و آمد تا هنوز هم پولی نگرفته باشد. رضا صدیق چند شب بیدار ماند تا مجله راه بیفتد؟ مگر همین آقای تهرانی نبود که خودتان در آخرین جلسه‏مان به عنوان عامل اصلی دیر رفتن شماره‏ی 15 خرداد برای چاپ معرفی کردید و گفتید که از آن شماره بازی از دست شما خارج شد و دست آقای شیرازی افتاد تا آن بلاها (؟!!) را سر ما بیاورند. حالا ایشان بامرام هستند و کاردرست، چون از سروکولتان بالا رفتند، ولی بقیه... شما این جا ادعاهایی کرده‏اید و از رفاقت‏هایی گفته‏اید که هیچ گاه، هیچ گاه، چه در زمان کار و چه در گفت‏وگوهاتان با آن‏هایی که حسابشان پرداخت شده است بویی از آن نبوده، مگر جایی که توی رودربایستی ... آقای رشیدپور. می‏دانی و می‏دانم که ما برای رفاقت با شما، برای مجله‏مان (و نه مجله‏ات) و برای خیلی چیزهای دیگر کم نگذاشتیم، اعتبار گذاشتیم، وقت گذاشتیم... اگر این بچه‏ها نبودند شما جز خانواده‏ی سبز چه در می آوردید؟ (که آن‏روزها همچنان اگر فرصتی پیدا می‏کردی سراغ همه‏ی ایده‏های زردت می‏رفتی و هر شماره صفحه‏ای تاسیس می کردی و ما با هزار دلیل شماره‏ی توجیه‏ات می‏کردیم تا شما بی خیال صفحه‏ی فال و جوک و منبع معتبر و دو در دو و .. بشوی...) رویش اعتباری اگر داشت (که قطعا چیز قابل دفاعی نبود) از همین بچه‏ها داشت، نه از اسم و فکرهای زرد شما. لزومی ندارم دوباره اسم‏ها را لیست کنم، خودتان اسامی را توی ذهنتان مرور کنید و ببینید قبل و بعد از رویش این‏هایی که با اعتبارشان آمدند به آن اضافه کردند و رفتند یا از آن هم برای رویش خرج کردند؟ ولی رضا رشیدپور یک پرونده‏ی روشنفکری را به کارهایش اضافه کرد. بازیگری، اجرا، ترانه سرایی (؟!)و ... بعد هم که شما از مرداد ماه رفتید که رفتید. جواب تلفن و اس‏ام‏اس‏هایمان را هم نمی‏دادید. مگر فکر کردید چه کسی هستید که اگر من دوبار زنگزدم و جواب ندادید بار سوم هم زنگ بزنم؟! بعدها و حالا هم که من، آرش یا هر کس دیگری می‏نشینیم و اسناد موجود آقای شهبازی را کنار اسناد رو نشده‏ی شما می‏گذاریم، می‏نشینیم و به یاد می‏آوریم، می‏نشینیم و فکر می‏کنیم، فقط به روزهای خوش باوری مان لعنت می‏فرستیم. نه تقصیر شما بود و نه این سیستم، ما زیادی خوش باور بودیم، زیادی فکر می‏کردیم که با دو روز دیدار هم‏دیگر را شناخته‏ایم، زیادی فکر می‏کردیم که رفیقیم. فقط به جان همان دختر کوچکتان یک بار پیش خودتان بنشینید، رفتارتان را بسنجید، رفتارتان با ما را بسنجید، با اطرافیانتان.... و آن روزها را به یاد بیاورید تا ببینید قصه چه بود، ببینید چه چیزهای دیگری بود که آرش می‏توانست این جا بنوسید ولی به خاطر شخصیت‏اش و به حرمت همان روزها از آن ها گذشت. شاید هنوز خوش باورم که ادعای‏تان را به دوست داشتن آرش باور می‏کنم، شاید هنوز خوش باورم که این‏ها را نوشتم. شما خوش باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی