تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - نامه‌های برلین ناظم حکمت

ناظم حکمت شاعر عشق است و زندگی. شاعری که عجیب زیست، عجیب‌تر شعر گفت و با عشق و شعر مُرد! شاعر را ۱۸ سال به حبس محکوم کرده بودند، چون اکثر افسران شرکت کرده در کودتای ۱۹۳۸ ترکیه کتاب‌های شعرش را به همراه داشتند. بعد از فرجام‌خواهی هم این ۱۸ سال به ۳۰ سال افزایش پیدا کرد و ناظم ۱۲ سال از این محکومیت را در زندان‌ها گذراند. شاید اگر اعتصاب غذای او و مادرش و فعالیت‌های افرادی مثل سارتر، پیکاسو و نرودا نبود، او مجبور می‌شد همه‌ی سی سال‌ را آب خنک بخورد و شعر بنویسد! جالب‌تر این‌جاست که بعد از آزادی‌اش زندان، او را در آستانه‌ی پنجاه سالگی به خدمت نظام وظیفه فراخواندند تا بلکه شاعر این‌گونه له شود، اما سرنوشت در فرار به بلغارستان و سپس شوروی بود و ناظم حکمت در نهایت در ۶۱ سالگی در اثر ایست قلبی درگذشت. «احمد کایا» که محبوب‌ترین خواننده‌ی من است و سرنوشتی شبیه ناظم حکمت داشته هم اشعار بسیاری از او را خوانده است... سال‌هاست، از وقتی لورکا، ناظم حکمت و ... را شناخته‌ام به مرگ آن‌ها رشک می‌برم. راستش... حقیقت این است که مرگ خیلی وقت است که مهم‌ترین دغدغه‌ام هست. چگونه مردن... 

اتوبیوگرافی
در ۱۹۰۲ به دنیا آمدم
دیگر به شهر زادگاهم بازنگشتم
اصولا بازگشت را دوست ندارم.
در سه سالگی نوه‌ی پاشائی بودم در حلب.
در نوزده سالگی دانشجوی دانشگاه کمونیستی مسکو
در چهل و نه سالگی بار دیگر به دعوت کمیته‌ی مرکزی در مسکو.
از چهارده سالگی شعر سروده‌ام.

بعضی‌ها انواع گیاهان را خوب می‌شناسند، بعضی‌ها انواع ماهی‌ها را
من انواع جدائی‌ها را.
بعضی‌ها نام ستارگان را ازبراَند
من نام حسرت‌ها را.
در زندان خوابیدم، در هتل‌های بزرگ هم.
گرسنه بوده‌ام، اعتصاب غذا کرده‌ام، و تقریبا لذتی نیست که نچشیده باشم.

در سی سالگی حکم به اعدام‌ام دادند
در چهل سالگی خواستند مدال صلح به من بدهند
                                             -که دادند

لنین را ندیدم اما در ۱۹۲۴ بر سر تابوتش نگهبانی دادم
و در ۱۹۶۱ او را در کتاب‌هایش دیدار کردم.
بیهوده تلاش می‌کنند مرا از حزبم جدا کنند
من زیر بت‌های سرنگون‌شده هم له نشدم.
در ۱۹۵۱ با دوستی جوان در دریای سیاه از مرگ گذشتم
در ۱۹۵۲ چهار ماه درازکش با قلبی خراب در انتظار مرگ خوابیدم.
همیشه به زنانی که دوستشان داشتم بسیار حسادت ورزیدم
اما هرگز نخواستم جای کسی باشم، حتی چاپلین.

به زنانم خیانت کردم
پشت سرشان بدگویی نکردم.
مشروب خوردم، معتاد نشدم
و شادم که با عرق جبین نان در آوردم.
در رودربایستی دیگران دروغ گفتم
               گاهی هم به هیچ دلیلی دروغ نگفتم.

سوار قطار، هواپیما و ماشین شدم
خیلی‌ها نشده‌اند.
به اُپرا رفتم
         خیلی‌ها نرفته‌اند، حتی نامش را هم نمی‌دانند.
از بیست سالگی به این‌طرف به خیلی جاها هم که مردم می‌روند نرفته‌ام:
مسجد، کلیسا، معبد، کنیسه
اما فال قهوه گرفتم.

کتاب‌هایم به سی چهل زبان منتشر شده‌اند
اما به ترکی خودم در کشورم ترکیه
ممنوع‌اند.
سرطان نگرفته ام
قرار هم نیست که بگیرم

هرگز نخست‌وزیر و این‌جور چیزها نخواهم شد
چندان میلی هم ندارم.
در هیچ جنگی شرکت نکردم
نیمه‌شب‌ها به پناهگاهی نرفتم
زیر بمباران‌ها خود را به زمین نینداختم
اما در شصت سالگی عجیب عاشق شدم
سخن کوتاه، رفقا
امروز در برلین حتی اگر از غصه دق کنم
می‌توانم بگویم «مثل یک انسان زیسته‌ام.»
و چه‌قدر دیگر زنده‌خواهم بود
و بر سرم چه‌ها خواهد آمد،
 که می‌داند؟
۱۱سپتامبر ۱۹۶۱

(دنیا را گشتم، بدون تو/ ناظم حکمت/ ترجمه‌ی احمد پوری/ چاپ اول ۱۳۸۲ / نشر مرکز)

پی‌نوشت ۱ : ۲۰ نوامبر سال‌روز تولد ناظم حکمت است. یعنی یک هفته بعد!
پی‌نوشت ۲ : ممنونم حسین عزیز. ممنونم بابت یاد‌اوری آن شب‌های سرد و خوش!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |