تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - معترض هستم
روزهای کم اتفاقی هستند ! توی روزمرگی ها و عاداتمان می لولیم و ... همین .


این روزها دوستانی که از بی پولی می نالند خیلی زیادند. نمی دانم قضیه چیست. ولی خود من با  اعدادی زندگی می کنم که خیلی ها اصلا باور هم نمی کنند. خیلی هم خوب زندگی ام را می کنم. نه جایی هست که خرج نکنم و نه بد می گذرانم . حتی به ولخرجی هم معروفم. دوستان هم خوب می شناسندم. فقط چشمم سیر هست و خرج های چرت مثل هر روز یک مدل پوشیدن و بودن را ندارم. همه ی نیازهای کالایی ام را هم برآورده می کنم.هر موقع لازم باشد می گردمو کلا کمبود خاصی ندارم. برایم عجیب هست چطور دوستی که شاید ۱۰ برابر من ماهانه به حسابش پول می آید هیچوقت از شرایط راضی نیست. کمی خدا را شکر کنید. کمی چشم و دلتان سیر باشد. به خدا می گذرد. راحت و خوب !


معترض بودم به خوف -ُ به حکومتِ پدرها
به صدایِ جیغِ شلاق ، به خروج ِ توله خرها

همیشه قُل قُلِ قلیون ، پیچیده توی ِ طویله
مادرم همیشه ساکت ، اینجا حرف حرفِ سیبیله

معترض بودم به کوچه ، به ولایت ِ خدایان
به اذان و جیغِ مسجد ، منجی ِ جمعه و قرآن

همیشه غروبِ جمعه  پدرم خیلی پکر بود
مادرم کتک می خورد -ُ خداشم همیشه کر بود

یه روزی غروبِ جمعه ، زدم از طویله بیرون
خسته از صورتِ مادر ، ردِّ مشت -ُ لخته ی خون

دیگه معترض نمی شم ، چون زدم به سیمِ آخر
من دیگه بر نمی گردم ، بیچاره چشمای مادر

(محمد وثوقی)


از محمد وثوقی فقط این ترانه را دوست دارم و به نظرم بهترین کارش همین است.چون یاغی ست !کاش بهتر و محکم تر تمامش می کرد. ترانه را تقدیم کرده به شعری از رسول یونان که نه خوانده ام و نه اسمش یادم هست. همین !


پسر دایی ام پلی استیشن ۲ خریده است و روزهایی که زنجان هستم و خانه ی آنها می روم تا کله ی سحر با برادر بزرگترش فوتبال می زنیم. من آرسنال را بر می دارم و به نق زدن های آنها که تیم ضعیفی ست و سایر تیم ها را قویتر داده اند گوش نمی کنم. عشق تیری آنری است دیگر ! خیلی حال می دهد ! جایتان خالی ! بعد هم یا کلاس های اول صبح دانشگاه را می مالیم یا سر کلاس چشمهایمان را ! من دوست ندارم توی ژست باشم  و از دلخوشی های کوچکم ، از بچگی  کردن هایم ننویسم.کتاب می خوانم،زیاد ، دغدغه های بزرگ هم دارم،زیاد! ولی بچگی هایم را هم می کنم. گیم هم بازی می کنم. فوتبال هم بازی می کنم.چه طبیعی چه مصنوعی ! برنامه ی کودک هم می بینم. دوستانی که همیشه از این نوشته هایم ناراحت می شوند اگر خودشان دوست دارند سر خودشان را گول بمالند که  همیشه همه ی کارهایشان با پرستیژشان می خورد لطفا من یکی را اذیت نکنند و بگذارند زندگی مان را بکنیم ! ممنون ! 
آره پسر دلم برای "هواپیما"ی آتاری و "قارچ خور" تنگ شده است.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |