تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - خاطرات یک بازنده ی خوشحال 5
فكر مي‌كردم آمده‌ای 
كنار منی
باران مي‌باريد
تو چای مي‌ريختی
من حافظ می‌خواندم
تو شعر می‌گفتی
من می‌رقصيدم
تو می‌خنديدی
من می‌مردم

کاش رفته بودی
آن‌وقت انتظار کشیدن هم دلیلی برای زندگی بود

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |