تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - با مرگ

شاید همه فکر می‏کردند یک مسمومیت عادی‏ست، اما حالم بیشتر از این‏ها بد بود. سعی کردم کسی چیزی نفهمد. ریلکس باشنم. دوبار گوشی را برداشتم... به خودم گفتم فکر کن لحظه‏های آخر است... به کی زنگ بزنم؟ نزدم. قطع کردم. مرگ را دیدم. قبل‏ها فکر می‏کردم اگر ببینمش بغلش می‏کنم، خیلی قبل‏ها، ۱۵-۱۶ سالگی‏ام. حالا مثل همه‏ی این سال‏های نزدیک پسش زدم. وقت برای مردن بسیار است. می‏خواهم زندگی کنم. حتی به غمگینی این روزها. زندگی غمگین هم از مرگ شاد بهتر است. بعضی وقت‏ها هم که به سرم می‏زند بروم گم بشوم... گم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی