
شاید همه فکر میکردند یک مسمومیت عادیست، اما حالم بیشتر از اینها بد بود. سعی کردم کسی چیزی نفهمد. ریلکس باشنم. دوبار گوشی را برداشتم... به خودم گفتم فکر کن لحظههای آخر است... به کی زنگ بزنم؟ نزدم. قطع کردم. مرگ را دیدم. قبلها فکر میکردم اگر ببینمش بغلش میکنم، خیلی قبلها، ۱۵-۱۶ سالگیام. حالا مثل همهی این سالهای نزدیک پسش زدم. وقت برای مردن بسیار است. میخواهم زندگی کنم. حتی به غمگینی این روزها. زندگی غمگین هم از مرگ شاد بهتر است. بعضی وقتها هم که به سرم میزند بروم گم بشوم... گم...