تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - شاید دیگر ننویسم

امروز جایی خواندم که هلندی ها ضرب المثلی دارند با این مضمون : "تاریکی و شب مادرانِ تفکراند . " خب این میتواند برای افرادی مثل من که بیشتر شب زندگی می کنند امیدبخش باشد. ولی در کل من با اینگونه تعاریف زیاد حال نمی کنم. من شب را دوست دارم. آرامشش را دوست دارم. اینکه شب ها بیدار بمانم - به هر دلیلی - را دوست دارم. حالا گیرم همه ی شب هیچ تفکری در کار نباشد. مهم نیست. مهم اینست که من شب را دوست دارم ! آرامشش را دوست دارم...


رفیق ! برادر ! داداشی ! حرف تازه ای ندارم بگویم. حتی اینکه دلم برایت تنگ شده است حرف نویی نیست !  فقط مخلصیم !


وقتی پرده های اول نمایشنامه ی ژاک و اربابش ، نوشته ی میلان کوندرا را می خواندم بی اختیار مسئله ی بکارت مرد ذهنم را مشغول کرد. این که این بکارت چیست؟ و چگونه می شود آن را فهمید. اینکه مردی با زنی نخوابیده باشد یعنی باکره است !؟ یا به روابط عاشقانه اش هم مربوط است. موضوع جالبی ست برای فکر کردن . اصلا گاهی دچار سوء تفاهم می شوم که برای مرد ، در جامعه ی امروز ما ، بکارت خوب است یا بی عرضگی ست؟!! اصلا فرم روابط در جامعه ی امروز ایران به کجا می رود؟ این بی پردگی در روابط خوب است یا بد؟ اینها سوال های مهمی اند !  یا اینکه فردی (مثلا من !) پیدا بشود که در پرونده اش ارتباط جنسی و حتی عاشقانه ای با کسی نداشته باشد خوب است یا بد؟(نگویید این دو ارتباط ربطی به هم ندارند. سوال من مهم است نه تفاوت این ارتباط ها !) نمی گویید این فرد مشکل ارتباطی دارد؟


این ترانه زیاد تازه نیست. زیاد هم قدیمی نیست.فقط نخوانده ایدش !

(بمبِ ساعتی)

باز دارم می تِرِکم مثِ یه بمب
تو بازم وِر می زنی زِر می زنی
تو سَرَم صدایِ تیک -ُ تاکِته
تویی که باعثِ سردردِ منی

باز دارم وول می خورم ، وول می خورم
تو خودم مثِ یه حسِّ لعنتی
انگاری اینبار می خوایْ بِتِّرِکی
تو سرم ، مث ِ یه بمب ِ ساعتی

- سقف ِ آسمونمون سولاخ شده چیکه می کنه
- عزیزم می شه رو کلّه ی من آبغوره نگیری؟

زندگیم که بدتر از این نمی شه
همه ی ثانیه هام مزخرفن
دغدغه م فقط یه بمبِ تو سرم
باقیِ دغدغه ها تویِ صفن

باز به دادم برس استامینوفن
دیگه طاقت ندارم ، نا ندارم
قول می دم که امشب هرجوری شده
کله م -ُ تو بالشم جا بذارم

- دخترِ همسایه مون ترشیده هیشکی نمی خوادِش
- عزیزم ! خفه می شی؟ اصلا ببین ! می شه بمیری؟؟

- میثم یوسفی -


دوستی چند روز پیش می گفت میثم وبلاگت خیلی خوب شده است. هم خوب می نویسی هم همه عادت کرده اند به طور مداوم بیاییند و بخوانند. خب اینکه من خوب می نویسم یا نه نظر شخصی این دوستمان بود. برایم هم زیاد مهم نیست که خوب بنویسم یا بد ! مهم اینست که چیزی را که دلم می خواهد بنویسم وشما را هم آزادی های کوچکم ، در دلخوشی های کوچکم ، در دغدغه های کوچکم شریک کنم. و اینکه خیلی ها عادت کرده اند که بیایند و اینجا را بخوانند اصلا خوب نیست. من هیچ وقت دوست ندارم تبدیل به عادت بشوم. امیدوارم اینجا را بخوانید چون دوست دارید که بخوانید. نه اینکه عادت کرده اید ! نمی دانم ! شاید اگر روزی احساس کنم که واقعا تبدیل به یک عادت شده ام مدتی ننویسم. یا اصلا کلا ننویسم. نگران نباشید. فعلا همچین حسی ندارم و دلایلم برای نوشتن از دلایلم برای ننوشتن خیلی بیشتر است !


دوستم داشته باش ! عطرها در راهند
دوستت دارم ها آه !  چه کوتاهند
(شهیار قنبری)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |