
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم
نبود برسرِ آتش مُيسرم كه نجوشم
بههوش بودم از اول كه دل بهكس نسپارم
شمايل تو بديدم، نه صبر ماند و نه هوشم
حكايتي ز دهانت بهگوش جان من آمد
دگر نصيحت مردم حکايتست بهگوشم
مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشانی
كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به كه در سماع نيايم
كه گر بپاي در آيم، بدر برند بهدوشم
بيا بهصلح من امروز در کنار من امشب
كه ديده خواب نكردهست از انتظار تو دوشم
مرا بههيچ بدادي و من هنوز بر آنم
كه از وجود تو مويی بهعالمي نفروشم
بهزخم خورده حكايت كنم ز دست جراحت
كه تندرست ملامت كند، چو من بخروشم
مرا مگوي كه سعدي، طريق عشق رها كن
سخن چه فايده گفتن، چو پند ميننيوشم؟
بهراه باديه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نيابم، بقدر وسع بكوشم
پینوشت: این غزل سعدی به همهی زندگی میارزد. هرچه میخوانی و مینوشی سیر نمیشوی. بارها خواسته بودم از این بنویسم و حالا شد. این حال دوباره و همیشه را تقدیم ميکنم به اسد وجودی عزیز که دلتنگ دیدارشام.