تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - با مخاطب‌های آشنا

این یکی از دیوارنوشته‌های قبر دکتر شریعتی بود. یکی از بهترین جاهای مسافرت یک ماه پیش‌ام به سوریه و لبنان، دیدار با دکتر علی شریعتی بر سر مزارش بود. بحث مذهبی بودن، انقلابی بودن و ... نیست. من شریعتی را یک‌جور دیگر دوست دارم، چون فهمیدن خیلی چیزها را با او شروع کردم و نفهمیدن خیلی چیزهای دیگر را. این‌که آن‌چه همیشه می‌گویند درست نیست، بلکه آن‌چه در موردش می‌اندیشی، تحقیق می‌کنی و به نتیجه می‌رسی حقیقت را می‌سازد! من نوشتن را با عاشقانه های چمران و نامه‌های شریعتی در با مخاطب‌های آشنایش شروع کردم و یاد گرفتم. وقتی که توی دوران راهنمایی‌ام انشاهایی می‌نوشتم که معلم ادبیات‌مان را هم کلافه می‌کرد. (و همیشه چه‌قدر زنگ‌های انشا را دوست داشتم.) شاید این کرم لعنتی نوشتن، این خوره‌ای که حالا سال‌هاست توی روحم افتاده، سوغاتی همان روزها باشد...

پی‌نوشت: آن‏هایی که عکس بیشتر می خواهند؛ این و این و این و این هم هستند!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |