تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - صد سال تنهایی

صد سال تنهایی

دختر کولی از آن‌ها تقاضا کرد که تنهای‌شان بگذارند و آن‌دو نفر روی زمین، نزدیک تخت، دراز کشیدند. شهوت دیگران شور خوزه آرکادیو را برانگیخت. با اولین تماس عاشقانه، استخوان‌های دخترک مثل یک مشت طاس صدا کرد. گویی می‌خواست از هم جدا بشود. پوست بدنش در عرقی کم‌رنگ از هم باز شد و چشمان‌اش پر از اشک شد و ناله‌ای غم‌انگیز همراه بوی ملایم خاک از سراسر بدن‌اش بیرون آمد. ولی آن تماس جسمانی را با شجاعتی ستایش‌انگیز و اراده‌ی استوار، تحمل کرد. خوزه آرکادیو حس می‌کرد به آسمان، به‌سوی اشراقی ملکوتی صعود می‌کند و در آن جا قلب‌اش می‌ترکد و ار آن هزاران هزار شرم‌ریزه‌ی لطیف بیرون می‌ریزد و از گوش‌های دخترک وارد بدن او می‌شود و به زبان او بدل می‌شود و از دهانش بیرون می‌آید. آن‌روز پنج شنبه بود. شنبه شب خوزه آرکادیو پارچه‌ی سرخ رنگی به‌سر بست و همراه کولی‌ها از آن جا رفت.

(صد سال تنهایی/گابریل گارسیا مارکز/ ترجمه‌ی بهمن فرزانه/ موسسه‌ی انتشارات امیرکبیر)

پی‌نوشت۱: برای دوستانی که شاید بعد از این به کتاب علاقه‌مند شوند: چاپ بدون سانسور صد سال تنهایی با این ترجمه در بازار موجود نیست و نسحه‌های تکثیر شده از روی مجلد اصلی نیز نایاب‌اند.
پی‌نوشت۲: بیشتر بدانید.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |