
قبل از روایت:
از پلهها بالا میروم، در آستانهی در ایستاده است. خودم را در آغوشاش رها میکنم. هیچوقت هیچچیزی نتوانست از ابعاد دوست داشتناش کم کند و همانقدر که او دیوانهوار دوستم دارد، میپرستماش. اما شاید قصهی ما قصهای متفاوتتر از دیگر قصهها باشد. کودکیهایم همه با او گذشته بود، وقتی پدر خانه را رها کرده بود تا خاک را پاس بدارد و هنوز دو خواهر کوچکتر از خودم جهانمان را زیباتر نکرده بودند. به حرفهایی که همیشه میزند فکر میکنم و پردهای نمناک چشمانم را میپوشاند. آخرینبار یکماه پیش بود که سر بر پاهایاش بودم و با نوازشهای همیشگیاش از من حلالیت میخواست. میگفت اگر حلالم نکنی خدا هم نمیبخشدم، چون سالهای خردسالیات شیری که میخوردی به شوری اشکهایم بود. پدر نبود و فشار عاطفی اطرافیان در یک خانوادهی بزرگ در شهری با بافت نیمهسنتی، ویرانکننده. پناهی جز گریستنهای دلتنگی برایش نمیماند و پسر کوچکاش هم که درد دوری نمیفهمید یعنی چه. ناچار بود غذای من را با اشکهایش درآمیزد. گرچه من هم یک یاغی کوچک بودم و بیش از سهچهار ماه از شیر مادر نخوردم. از همین بود که عموها و داییهایم روزهای سخت جنگ و تحریم را باید به پیدا کردن مارکهای خارجی مختلف شیرخشک و مکملهای غذایی میگذراندند تا کوچولویی که یکجورهایی نورچشم فامیل بود، از خورد و خوراک چیزی کم نداشته باشد. عکسهایی هم که از آنروزهایم دارم، همه نشان میدهند که چقدر این تلاشها کاری بوده است. یک کوچولوی تپل و بانمک که اگر الان در دسترسم بود خودم به شخصه آنقدر لپهایش را میکشیدم که زیر گریه بزند.
روایت:
سخنی به گزاف نگفتهاند که مادر بودن رسالتیست. مادر نسل میسازد و آینده و بهشت کمترین منتیست که میشود بر سر مهربانیهایش گذاشت. اما کدام مادر؟ اینکه کسی مسئولیت مادر بودن را قبول کند، قطعا بزرگترین مسئولیت دوران را پذیرفته است. حتی مسئولیت پدر بودن هم همینطور است. دقیقا مسئولیت مهمترین عاملیست که خیلی از همنسلانم را از پذیرفتن شرایط درست روابط دوطرفه (دختر و پسر)ی باز میدارد. حتی خیلیها را میشناسم که هم شرایط زندگی مشترک (چه رسمی و چه غیر رسمی) را دارند و هم مشکلی با این قضیه ندارند. اما ترس از قبول مسئولیت، از هدف شدن این مسئله جلوگیری میکند. عدم پایدار بودن خیلی از روابط امروزی هم جز تنوعطلبی و خیلی چیزهای دیگر، به بیمسئولیتی هم گره خورده است. در ابعادی وسیعتر این عدم مسئولیت پذیری به قبول نکردن مسئولیتهای اجتماعی و شهروندی ختم میشود. در مسائلی مثل انتخابات، N.G.O ها و حرکتهای اجتماعی و انسانی خودجوش، این مسئله به وضوح قابل بررسیست. گرچه در سنین پانزده تا بیست سالگی مسایلی مانند شور و هیجان حضور در اجتماع و حق انتخاب و حق مشارکت باعث میشود حضور پررنگتری را شاهد باشیم، اما هرچه عدد سن بالاتر میرود، این حرکتها به دو سمت عقلمحوری (انتخاب آگاهانهتر) یا عدم قبول مسئولیت پیش میرود. تنوعطلبی در روابط دختر و پسری را هم از همین دیدگاه میتوان بررسی کرد. چنین است که خیلی از جوانهای امروز، حتی اگر تن به ازدواج بدهند از قبول مسئولیت پدرشدن و مادر شدن پرهیز میکنند. اگر نگاهی به اطرافتان بیندازید نمونههای زیادی را در این رابطه میتوانید ببینید. گرچه مسائل اقتصادی، بالاتر رفتن سطح دانایی و شعور اجتماعی نسل امروزی نسبت به نسلهای پیشین و مسئلهی ارتباطات و ... در این عدم قبول مسئولیت نقش پررنگ دارد، اما درنهایت چیزی که الان برای من مهم است همان مسئولیتناپذیریست، نه دلایل آن.
مادر بودن رسالتی است. همان قدر که این جمله شعاریست، حقیقت دارد. اما مسئلهی مهمتر این است که مادر ایرانی علاوه بر رسالتاش، یک انسان همیشه بدهکار است. زنهایی مثل مادر من کمتر پیش میآید که فکر کنند از زندگی، جامعه، حکومت، همسر و فرزندشان طلب کارند و این سرفصلها مدیون اویاند نه اینکه او مدیون این سرفصلها باشد. اما باور غالب در بین زنهایی همنسل مادر من، خلاف این است. بحث اجتماعی بودن، سواد و ... هم در این بین زیاد مطرح نیست. چون مادر خود من یک الگوی تحصیلکرده، آگاه و فعال در مسئولیتها و مناسبات سیاسی و اجتماعی، و ... است. شاید مسئلهای که باعث میشود این نسل چنین فکر کند، همان مسئولیتپذیری زیاد است و قویتر بودن ژن ایثاراش، البته از هم گسستن تفکراتی سنتی که همیشه زن را یک پیرو میداند نه پیشرو، به این راحتی ها میسر نیست و نسل های زیادی باید بیایند و بروند تا این ریسمان کهنه بپوسد و پاره شود. از همین جهت است که در دخترهای دور و برم، کمتر کسی را میبینم که هم امروزی باشد و هم ایثارگر. همه در حد معقولی به حقوق خودشان فکر میکنند، مگر این که شخصیت اجتماعی و امروزیشان کمرنگ باشد. (قصد توهین به کسی را ندارم، شاید نمونه هایی مخالف با این زیاد باشد اما همانطور که گفتم در دخترهایی که میشناسم نمونهای خلاف این دو سراغ ندارم.) البته این هم گفتنیست که هدف من این نیست که بگویم این نسل بهتر است یا نسل گذشته، دوست دارم این دو را توصیف کنم و به واکاوی رفتارهایشان بپردازم تا تصمیمگیری شخصی در مورد فضیلت انسانها.
بعد از روایت:
این که من فرزند خَلَفی نبودهام مسئلهی مشخصیست، اگر بحث حلالیت است بدون شک من باید از پدر و مادرم حلالیت بطلبم، نه آنها. اما غرور و سرکشی جوانی، هیچگاه نمیگذارد لب باز کنم. برای همین است که هربار مادرم از دینی که به من دارد سخن میگوید نه میتوانم بگویم که اینگونه نیست و نه توان شنیدن حرفهایش را دارم. شاید روزی برسد که این سرگرانیهایم پایان یابد، روزی که باید جلوی همهی دنیا برخیزم، جلوی مادرم زانو بزنم و بهخاطر همهی کردههایش و نکرده هایم دستانش را ببوسم. در این مسئله هم بیتردیدم که اگر خداوند نمادی بر روی زمین داشته باشد، آن مادر است. (بگذار همه بگویند باز هم میثم شعار میدهد. گاهی لازم است که اعتراف کنی، حتی اگر اعترافاتات شکل شعار به خود بگیرد.) به مادرم و بزرگیاش رشک میورزم، اما به خود میبالم که فرزند چنین مادری هستم. حالا هم قصد دارم بعد از به پایان رساندن این نوشته، گوشی را بردارم و همهی دلتنگیهایم را در صدای مادرم بریزم، که میترسم روزی برسد و ندیدناش برایم عادت شود. لعنت به همهی راهها و دلتنگی ها...