
۱ - شاید اگر چند سال پیش چشم هایم را به اندازهی امروزم باز کرده بودند، از دستت نمیدادم. زخم و زندگی آدمی را آبددیدهتر نه، کثیفتر میکند!
۲ - این من نیستم! خسته شدهام. از دیدن بندرهای زیبا و راهی شدن به مسیری دیگر، خستهام. میخواهم یکجا لنگر بیندازم، حتی اگر بندری سوت و کور و دور افتاده باشد!
۳ - عاشق شده است. خودش نمیداند یا دوست دارد حاشا کند! اما حال و روزش را خوب میفهمم. وقتی کنار هم قدم میزنیم، صدای قلبش را میشنوم. خوشحالم. چون خود گمشدهام را در او میبینم که عاشق شده است!
۴ - دیشب شام را با اعضای فامیل خانهی داییام در کرج بودیم که مثل همهی روز و شبهای این چند ماه برق رفت. ما هم از نفتی که آقای احمدینژاد به سر سفره کشیده بودند برای روشنایی استفاده کردیم. واقعا بعد از روزهای مصیبتبار دو دههی گذشته، باور اینکه روز یا شبی، از آمدن برق خوشحال شویم و به شادی بگذرانیم، غیرقابل تصور بود. باز هم دست مریزاد دولت فخیمه که به غافلگير كردن مدام ما همت گماشته است!
۵ -ميگويد این به همهی تهران میارزید!
۶ - و مولاناست که میفرماید:
ما را سفری فتاد بیما
آن جا دل ما گشاد بیما
آن مه که ز ما نهان همیشد
رخ بر رخ ما نهاد بیما
چون در غم دوست جان بدادیم
ما را غم او بزاد بیما
ماییم همیشه مست بیمی
ماییم همیشه شاد بیما