
اگر قرار باشد فقط دو نمایشنامه ی محبوبم را انتخاب کنم یکی "عروسی خون"ِ لورکا خواهد بود و دیگری "کالیگولا" ی کامو . شاید علاوه بر همه ی مزایای تکنیکی و مفهومی این دوکار علایق شخصی و جهان بینی من در این انتخاب کم تاثیر نباشند. اگر قرار بر قصه ای عاشقانه باشد سرنوشت محتوم شخصیت های "عروسی خون" برای من لذت بخش تر است و اگر قرار بر عقیده و اجتماع باشد دوست دارم در دنیایی با یک "کالیگولا"ی مجنون و دیوانه که برای برهم زدن نظم جهان و نظام خدایان هرکاری می کند زندگی کنم و شاید بجنگم. این جنگیدن مهم است. مهم نیست در هیات " کالیگولا" باشی یا در ارتش مخالفانش . این جنگیدن و لذت جنون آمیزش مهم است !
"عروسی خون" در قالب کتابی با نام " سه نمایشنامه " (خود این کتاب یکی از محبوب ترین کتابهایم هست) از فدریکو گارسیا لورکا با ترجمه ی احمد شاملو توسط نشر چشمه منتشر شده است که اگر اشتباه نکنم الان این کتاب به خاطر تمام شدن چاپ فقط در خود "نشر چشمه" موجود است و "کالیگولا" ی من نوشته ی آلبر کامو و ترجمه ی شورانگیز فرخ توسط نشر فیروزه در سال ۱۳۷۵ منتشر شده است. امیدوارم اگر مایل به خواندن این دو کتاب هستید بتوانید پیدایشان کنید.فقط من دنبال یک نسخه ی اصلی از کالیگولا هستم. به فرانسه باید باشد. اگر کسی بتواند کمکم کند ممنون خواهم شد !
کالیگولا : دیوانه کی با تو از دروزیلا حرف می زند؟ تو نمی توانی تصور کنی که یک مرد به خاطر چیز دیگری جز عشق بگرید؟
کزونیا : ببخش کایوس ، من سعی می کنم که آنرا بفهمم .
کالیگولا : مردان گریه می کنند برای اینکه اشیا آنطور که باید نیستند . بگذار. اما پهلوی من بمان .
کزونیا : من هرچه تو بخواهی می کنم. در سن من انسان می داند که زندگی خوب نیست. ولی اگر بدی در روی زمین هست چرا باید خواستار افزون کردن آن شد؟
کالیگولا : تو نمی توانی بفهمی. چه اهمیتی دارد؟ شاید من از این وضع رهایی یابم. ولی احساس می کنم که در من موجوداتی بی نام و نشان به حرکت در می آیند. من در مقابل آنها چه کاری می توانم بکنم؟ اوه کزونیا ! من می دانستم که می توان نا امید شد ولی نمی دانستم که این لغت چه مفهومی دارد. من مثل همه ی مردم تصور می کردم که یک بیماری روحی است. ولی خیر ، این جسم است که درد می کشد ، پوستم ، سینه ام ، اعصابم رنجم می دهند. سرم پوک و تهی است و دلم بهم می خورد. از همه وحشتناکتر این طعمی است که در دهان دارم. نه خون، نه مرگ ، نه تب . ولی ترکیبی از همه ی اینها با هم ، فقط کافیست زبانم را تکان دهم تا همه چیز به رنگ سیاه درآید و موجودات از من متنفر شوند. چقدر سخت است. چقدر تلخ است یک انسان شدن !