
اگر یک وقت ناچار با مرگ روبرو شوم، -که میشوم- مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.
(ماهی سیاهِ کوچولو/صمد بهرنگی)
تقدیم به شبی که زود و خوش صبح شد!
از تو و عشق فاصله دارم بوسههای تو را نمیفهمم
ماده خرگوشِ ناز و اهلیِ من من همان گرگ ِ پیر ِ بیرحمم
زندگی تلخ میشود گاهی باز هم بیدلیل میخندم
مرگ یک اتفاق عادی است من به این اصل، سخت پابندم
از همین لحظه عکس میگیرم سالِ هشتاد و چند ِ خورشیدی
ریشِ کمپشت روی صورتِ من تو به لبهات خنده مالیدی
از ملالِ همیشگی لبریز توی آغوش باد افتادی
من برایت نگفته بودم از کلماتِ نهانِ آزادی
من برایت نگفته بودم که بادها بیزمین میمیرند
فکر ماندن نباش، چون اینها با نماندن همیشه درگیرند
سفرهها بوی نفت میگیرند کوچهها از الاغ پر هستند
روزنامه، مجله، تلویزیون از خبر... اتفاق پر هستند
از تو و عشق فاصله دارم
شب به کابوسهای من وصل است
خنجر از پشت میخورم چونکه خوب مُردن همیشه یک اصل است
شهر از دود و سکس پر شده است
من
از آیینه احمقانه ترم
دخترک التماس میکندم بلکه یک شاخه گل از او بخرم
تو هنوزم به فال معتقدی؟ فیلم از برگمان میبینی؟
باز هر صبح کیک میخوری و چایی ِ تلخ و داغ ِ دارچینی؟
از تو و عشق فاصله دارم همچنان از سکوت میترسم
همچنان خواب تلخ میبینم از بلندی... سقوط... میترسم
...
ساعت از نیمهشب گذشته و تو باورت میشود که میمیری
از تو و عشق فاصله دارم
نامههای مرا که میگیری؟
-میثم یوسفی/ مرداد ۸۷-
پی نوشت ۱ : از فردا بهمدت ده روز نخواهم بود. چه در مجازستان، چه در عالم حیات! و رضا کامنت های بلاگم را تایید می کند. حقیقت این است که دوست دارم دلتان برایم تنگ شود، شاید این یک کمبود است. نمی دانم.
پی نوشت ۲ : به غمگینی این نوشته، توی این شب غمگین، همراه با دو نوازی غمگین پیانو و ویولون قسم که... غمگینم.
پی نوشت ۳ : و این نوشته ...
پی نوشت ۴ : این هم 17 مرداد رفت روی بلاگ 360 من