تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - باور کن که باور کردنی نیست...

تشییع خسرو شکیبایی

این زن‌هایی که پشت سرم ور می‌زدند یا دخترهای سانتی‌مانتالی که دنبال دیدن فلان بازیگر محبوب‌شان توی این شلوغی بودند، از سرگشتگی‌های تو چه می‌دانستند؟ آن‌ها که می‌گویند این تشییع‌جنازه یعنی محبوبیت خسرو شکیبایی، از سرگشتگی‌هایت چه می‌دانند؟ تو آبروی خاطرات چندین نسلی، همین برای نشان دادن بزرگی‌‌ات کافی‌ست. آن دوستانت که بهانه‌ات کرده بودند تا دور هم جمع شوند و گل بگویند و گل بخندند، از سرگشتگی‌هایت چه می‌دانستند؟ من.. من که همه‌اش حرف می‌زنم و با خودم را به مرگ‌ات می‌چسبانم تا اظهار فضل کنم، از سرگشتگی‌هایت چه می‌دانم؟
امروز برای چهارمین‌بار در عمرم آمدم تا تو را به خاطره‌ها بسپارم. آمدم تا باور کنم. بعد از دو مادربزرگ و پسرعمه‌ام، آمدم باور‌کنم که تو هم مرده‌ای. ولی...
نه!  باور می‌کنم. اگر این‌را می‌خواهی باور می‌کنم، باور می‌کنم مُرده‌ای... اما خودت باور نکن! بیا امشب با هم هامون ببینیم و منتظر اکران شب باشم. با آن بازی شاهکارت کنار عزت‌اله انتظامی و امین حیایی که جشنواره‌مان را رنگی کردید...

پی‌نوشت برای عکس: هی مرد! گریه نکن. تو چرا گریه می‌کنی؟ گریه نکن استاد. گریه نکن!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی