
سینمای بیهامون! سلام!
آقای دوست داشتنی، خسرو شکیبایی عزیز! اگرچه خیلی وقت بود از اوضاع جسمی نامساعدت میگفتند، ولی زود بود و دردناک، حتی فکر کردن به نبودنت. باور کن دوسال پیش همانروزی که با آرش افشار ازاستودیو بهمن بیرون میآمدیم، وقتی دیدم که چطور دونفر گرفته بودنت تا پلهها را بالا بروی و به دفتر کیومرث پوراحمد برسی، فکر میکردم که این زندگی کفاف تنهاییات را نخواهد داد. فکرش را میکردم استاد! با اینکه زود بود. زود هست برای تو. ما هنوز ... بعدها هم که هر روز بههمریختهتر بودی. خداحافظ مراد بیک. خداحافظ آقای هامون، بابای خواهران غریب، جهانگیر کاغذ بیخط! باور کن یکبار برای همیشه، بانو منتظرت است...
پینوشت اول:
- نه دکتر من یه موقعی فکر میکردم یه گهی میشم، اما هیچ پخی نشدم۰ چهل و خوردهای ازم گذشته ولی بدتر آویزوونم، آویزوون. چی کار کنم؟ ما آویختهها به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده و کپک زدهی خود را؟...
(هامون / داریوش مهرجویی/ قسمتی از دیالوگ خسرو شکیبایی در نقش حمید هامون)
پینوشت دوم: پایان آشفتگیهای حمید هامون
پینوشت سوم: گهتر از این نمیشود. روزت را با خبر مرگ آغاز کنی.
پینوشت چهارم: اینهم برای اینکه باور کنید او مرده است!
پینوشت پنجم: رضا یزدانی باور نمیکرد، پشت تلفن زار میزد. باور نمیکرد ...
پینوشت ششم: کسی اگر میخواهد جا نماند، جا نماند. من که مثل همیشه جا خالی خواهم داد. مطمئن باشید یکشنبه صبح باز هم من را نخواهید دید! برای چنین مراسمی آدمی زیاد است. ما بینشان گم نشویم بهتر است. تمام شد دیگر! چرا باید با زور دستهایمان هم روی خاطراتمان خاک بریزیم؟
پینوشت هفتم: از همین حالا دلم برایتان تنگ شده.