تبليغاتX
که زن نبودی... امّا -

کوه‌‌های دوردست، درختان سرسبز، زمین‌های بخشنده و وسیع، نوری گاه‌به‌گاه و آسمان دم غروب به سوی تو در حرکتند. برایت بوسه‌ای می فرستم با ابرهایی که علارغم سفیدی همیشه تیره‌تر از آسمانند. چشمانی را که دوست می‌داشتی، به شاخه‌ی گندمی که تا به تو برسد خواهد رویید، می‌آویزم. گم‌شان نکنی، امانتند، باز خواهم گشت.

قصه‌ای ندارم برایت بفرستم تا رویای امشبت باشد. کتاب‌های پیش دبستانی یادت هست؟ تصویرهایی که خودت برایشان قصه می‌سازی: زیر درختی ایستاده‌ام و به بالای آن نگاه می‌کنم، تو که در انتهای میزی نشسته‌ای و لبخند می‌زنی، و تصویر دیگر؛ سیاه‌پوشی در قاب پنجره.

نه! این تصویر را به قصه‌مان راه نده. مگر نمی شود با دو تصویر قصه ساخت؟ یکی برای ابتدا و دیگری انتها. یک‌بار داستانی برایت فرستادم. عنوانش این بود: «یک پایان» و متن داستان یک جمله بود: «این داستان ادامه دارد». قصه باید این‌گونه باشد. خودت گفتی این‌را می‌خواهی، من هم می‌خواهم و هردو می‌ترسیم...

تاریک شده، چیزی نمی‌بینم جز ردیف سوسوهای منظم که نوید مقصد را می‌دهد و البته تصویر خودم در شیشه‌ی نم‌دار. آرزو می‌کنم بدانم در چه حالی هستی و به چه فکر می‌کنی، من کجای ذهنت هستم، چیزی که می‌گویی با چیزی‌که باور داری چقدر فاصله دارد!؟ آه خدایا! من چقدر سخت‌باورم. این از بی‌تجربگی‌ست، یا زرنگی و حماقت شاید. به خودم می‌گویم: «هیچ‌یک نیست. منظقت را پنهان کن و به لحظه‌ات بنگر. چاره‌ای جز این نداری.»

قصه‌ای بنویسم، شاید از تو و از خودم. از قصه شدن و در قصه بودن که نمی‌ترسی... آری من هم می‌ترسم، ولی آرزویم چیز دیگری‌ست. این را به خدا هم گفته‌ام، ولی...! روز اول خودش گفت که مرا برای آفریدن می آفریند. که قلمش باشم روی زمین. پایم در خاک گیر کرده. پیام آورش پیشتر هشدارم داده بود. ولی مهم نیست، بهتر، تازه شده‌ام مانند خوشه‌ی گندم نروییده ای که به سوی تو می‌آید و گنبد هفت هزار ساله‌ای را می‌بینم که تماما از خاک است. ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |