
ظهر یکشنبه - (اولین نفر) حسن علیشیری : باران نوبهاری اندوه کهنه را شست، لحظه پر از عسل شد، فردا تولدِ توست. / ۱۸:۵۰ یکشنبه- یک رفیق قدیمی (یک سال است ندیدمش و شدیدا دلتنگش هستم): داداش، تولدت مبارک، پیشاپیش. به یاد اون روزها.../ ۲۳:۵۴ یکشنبه- یکی از دوستان روزنامهنگار: تولدت مبارک، اولین نفری که تبریک گفت تو روز جدید. (روز جدید؟! نشده است که هنوز! نمیگویم. فقط مینویسم ممنون) / دوشنبه شروع میشود، اولین ساعات دوشنبه، آرش افشار: تولدت مبارک رفیق گل. (خوشحالم) / ماریه: ۳ چارک! تولدا گدیخ! / دختر داییام اساماس میزند و خوشحال است که به عنوان اولین نفر تبریک گفته. ولی اولین نفر نبود!/ پسر داییام، حسن: سلام میثم جان! خواستم تولدت، این خلقت اشتباهو بهت تسلیت بگم. امیدوارم خداوند دیگر چنین اشتباهی انجام نده. تولدت مبارک. (مینویسم من هم امیدوارم. چند تا پیامک دیگر هم ردوبدل میشود که نوشتنی نیستند!) / بازی چک ترکیه محشر است. بازی تمام میشود و من از سرخوشی به آرش زنگ میزنم و میگویم حیف که بازی را ندیدی. طرفدار هیچکدام از تیمها نبودم، از دیدن یک بازی فوقالعاده لذت بردم. این از پیامکها مهم تر است!/ دوشنبه صبح- هداک (دوست چند سالهای که بیستوهفت خردادیست!) : بیست و هفت. (مینویسم: تبریک بیست و هفت. خوبه که تا آخر عمرم مجبورم فراموشت نکنم :دی) / آیدا پشت گوشی تولدت مبارک میخواند. میگوید کاش دفتر بودی و با بچهها تولد میگرفتیم. میگویم حالا بعدا فرصت هست. (راستی تابستان عروسیاش است. بهبه!) / خیلی از دوستان و اقوام زنگ زدهاند یا پیغام فرستادهاند، همه از تولد من خوشحالند. جالب است! / حامد طی یک متن بلند بالا که به خواهر و مادرم هم اساماس کرده، تولد من را به جهانیان تبریک میگوید. جالب است! / دو و نیم ظهر من متولد میشوم. جالب است. مادرم را بغل میکنم و به اینکه چقدر، چقدر دوستش دارم فکر میکنم. دلم برای پدرم تنگ شده است ولی هنوز از سرکار باز نگشته. خواهرهایم سرخوش و خندانند. خوشحالم./ رضا زنگ میزند و تبریک میگوید. میگویم تا حالا خواب بودی؟ میگوید پس چی؟ میخندیم./ استقلال قهرمان میشود، مجتبی جباری فوقالعاده است. از قلعه نویی متنفرم و علیرغم این قهرمانی امیدوارم از استقلال برود. منصوریان خداحافظی میکند و یک قسمت از خاطرات دوران نوجوانیام با او میرود. ما استقلالی ها زمانی علیمنصور را میپرستیدیم. غمگینم و بغض کردهام./ پیغامهای بچهها را روی نت میخوانم از همه ممنونم/ شب میشود. عموی بزرگم، عمه و دایی کوچکم خانهی ما هستند. دو تا خواهرم مثل همیشه سر از پا نمیشناسند و سنگ تمام میگذارند. کادوها را باز میکنم. خوشحالم. زندگی خوب است./ از چند نفر از آنهایی که سال گذشته تبریک گفته بودند خبری نشد. یکی دو نفر هم که قرار بود بیخبر باشند. سال بعد چهطور خواهد بود؟ / ساعت به وقت الان است، کمی کلافه و غمگینم. نمیدانم چرا. شاید خستهام. خوب میشوم. نگران نباشید!
خیلی وقت است نه وبلاگ خودم چنگی به دل میزند نه این وبلاگستان. یک نفر نیست بگوید تا کی میخواهی از این و آن نقل قول کنی یا این مزخرفات را بنویسی؟ وقتی حرفی نداری بهتر است سکوت کنی.