تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - چاقو خوردم... تو بارون!

باران، اضلاع فراغت را می‌شست
من با شن‌های مرطوبِ عزیمت
                        بازی می‌کردم
و خوابِ سفره‌های منقش را می‌دیدم.
من قاتیِ آزادیِ شن بودم.
من
    دل‌تنگ
          بودم.

(سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |