
۱ - فقط برده خواهد گفت
که چیست آزادی
فقط برده!
(واهه آرمن)
۲ -
زن - از همه بیشتر بارمنهایی رو ترجیح میدادم که توی هتلهای خلوت کار میکردن... تابستونها وقت نداشتن با من حرف بزنن. ولی زمستونها چرا. ساعتهای خلوت بعدازظهر، وقتی مشتریها هنوز سر کار بودن، باهاشون حرف میزدم. اون ها زنهای زیادی رو مثل من میشناختن که همهشون از این بار به اون بار میرفتن. بیشتر دربارهی اینجور چیزها باهم گپ میزدیم.
مرد - هیچکدومشون معشوقتون نبودن؟
زن - نه! ترجیح میدادین باشن؟
مرد - ترجیح میدادم.
زن - میدونین... امکان نداشت، باید انتخاب میکردم... یا باید با این مردها یک ماجرای عاشقانه میداشتم و از دستشون میدادم... یا اینکه همینجوری نگرشون میداشتم و وقتم رو باهاشون پر میکردم.
(مکث)
هنوز هم خیلی میرم بار. این آدمها رو خوب میشناسم. یه بارمن هیچوقت هیچ ماجرای عاشقانهای با مشتریهاش نداره. برای همین پشت بار هستند، برای اینکه باهاشون ساعتها حرف بزنیم، بدون اینکه اتفاقی بیفته.
مرد - به نظرم اومد من در تمام این مدت... شاهد یه جنایت بزرگ بودم. این حتی بدتر از خیانت شماست... این خیانتیه که از یه رختخواب هم بدتره.. این یک نوع رذالته... این کلمه رو میفهمین؟ رذالت...
(لاموزیکا دومین/ مارگریت دوراس/ تینوش نظمجو/ نشر نی)
۳ - از نوشتن سوگنامه ها خسته شدم. از شنیدن اینهمه خبر بد هم همینطور. خسته شدم...
۴ - "خواب. تنها خواب هلیا! دستمالهای مرطوب تسکین دهندهی دردهای بزرگ ما نیستند."
۵ - "هلیا! فراموشی را بستاییم. چرا که ما را پس از مرگ نزدیکترین دوست زنده نگه میدارد، و فراموشی را با دردناکترین نفرتها بیامیزیم. زیرا انسان دوستانش را فراموش میکند، و رنگ مهربان نگاه یک رهگذر را ... آن را هم فراموش میکند. لیکن چگونه از یاد خواهی برد آن غروب نارنجی را که خورشید آن غروبها بر نگاه من مینشست و نگاه من به روی قصر و تمام شیشههای قصر سایه میانداخت؟"
۶ - وقتی مارگریت دوراس میگوید: "دقیقا بیست سال از لاموزیکا یا لاموزیکا دومین میگذرد و کمابیش من در طول این سالها این پردهی دوم را میطلبیدم. بیست سال است که صداهای شکستهی این پردهی دوم را میشنوم، صداهایی شکستخورده که از خستگی این شب بیخوابی زن و مردی که همچنان وحشتزده در این جوانی عشق نخستین باقی میمانند. و گاه نویسنده سرانجام چیزی مینویسد." پس خواندن این نمایشنامه را شدیدا توصیه میکنم.
پینوشت اول: ۴ و ۶ از باردیگر شهری که دوست میداشتم نادر ابراهیمی.
پینوشت دوم: این را بخوانید.