تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - اندر باب امنیت اجتماعی و کاری

۱ -
چه کنیم؟
مرگ
بیشتر از ما
دوستت داشت.

۲ - س.خ (خواننده و آهنگساز) چند روز قبل زنگ زده بود. درمانده بود و گیج. می‌گفت چهارشنبه‌ی هفته‌ی قبل وقتی از منزل‌شان در شهرک غرب وارد خیابان ایران زمین می‌شد، گشتی‌های نیروی انتظامی متوقف‌اش کرده بودند و مدارک ماشینش را گرفته بودند. وقتی که اعتراض کرده بود وگفته بود این‌جا محل زندگی‌ام است و مسیر ترددم، او را به ضرب باتوم و ... گوش‌مالی اساسی داده و پلاک ماشینش را هم کنده و برده بودند تا دیگر هوس فضولی نکند. گفته بودند بعدا بیا پلاک را بگیر. دوستمان هم به کمک دوستانش با سر و صورت زخمی روانه‌ی بیمارستان شده بود. نمی‌دانست چطور باید دنبال احقاق حقوقش باشد و چکار باید بکند. راه‌هایی که به ذهنم رسید را حداقل برای دل‌خوشی‌اش گفتم، ولی خودش هم می‌دانست که در نهایت هرکاری بی‌فایده است. کشور گل و بلبل است دیگر. البته فکر می‌کنم بهتر است برای جلوگیری از هر عارضه‌ای من هم به‌جای وبلاگ نویسی از طرح امنیت اجتماعی لذت ببرم و دعا گوی عزیزان دلسوز (!) باشم.

۳ - شاید لازم به گفتن دوباره نباشد که حالم از هرچه ایمیل سیاسی کیلویی، از اپوزیسیون‌های دل‌خوش شوت کله‌خر، به اصطلاح روشن‌فکرهای خودفروخته و از آن‌هایی که توهم انقلاب و براندازی حکومت و این چیزها تا آخر عمر رهایشان نمی‌کند، بیشتر از متحجران و نادان‌هایی که کشور را روزبه‌روز بیشتر به "..." می‌دهند، به هم می‌خورد. هر وقت میل باکسم را چک می‌کنم از دست این ایمیل‌ و پی‌ام‌های کیلویی سیاسی بالا می آورم. البته فقط عنوان‌شان را می‌خوانم و بقیه را انتخاب و در سریع‌ترین فرصت به درک واصل می‌نمایم.

۴ - سرمقاله‌ی این شماره‌ی شهروند امروز را از دست ندهید. بعد از خواندن این مقاله بیشتر از همیشه از بنی‌صدر احمق متنفر شدم. همان‌طور که گفتم ایران بیشتر از روشنفکرهای کودن و مزدور خورده است تا متحجرین. راستی این محمد قوچانی هم فوق‌العاده است. به سواد و بینش‌اش حسادت می‌کنم و خوشحالم که هنوز نسل روزنامه‌نگارهای باسواد در ایران منقرض نشده است. البته که با توجه به هجوم ... و ... ها به مطبوعات که به‌وسیله‌ی بالارفتن از ... یک روزنامه‌نگار قدیمی‌تر به خیل قلم به دستان اضافه می شوند، نمی‌توان آینده‌ی روشنی را برای این حرفه متصور شد. از آن طرف هم که ماشاالله امنیت شغلی در این حیطه در حد بنز است. همین امروز بود که خبر رسید با تعطیلی موقت خبرگزاری فارس، خیلی از دوستانمان فعلا از آینده‌شان بی‌خبرند.

۵ - گند بزنند به این زندگی. این بدبخت‌ها چه گناهی دارند که باید به خاطر یک سهل‌انگاری به این روز بیفتند. نمی‌دانم چه کمکی از دستمان بر می‌آید تا برایشان انجام دهیم. نمی‌دانم.

۶ - سیامک عزیز! دیروز فروه مخصوص از امریکا زنگ زده بود. مبهوت بود و شکه. کسی باور نمی‌کند. می‌فهمی؟ کسی باور نمی‌کند.

۷ - من انسان بی‌چاک و دهن یا بی‌ترمزی نیستم. این‌ها حرف دلم بودند. ازطرفی هم خیلی عصبی‌ام. امیدوارم حالم را بفهمید.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |