تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - انگار نمی‌گذارند

 

این دوباره‌ها را دوست دارم. همین!


چرا به یاد نمی‌آورم؟
تو دیگری را دوست می‌داری،
من تو را دوست می‌دارم، و مرا...دیگری شاید
همه‌گان از دوایر دنیا آمده‌ایم.
تقسیم تبسم، تقسیم فانوس و ترانه، تقسیم عشق.

چرا به یاد نمی‌آورم؟
مرا از به یاد آوردن چشم‌های تو ترسانده‌اند
انگار نمی‌گذارند،
اکنون سه سایه از کشاله‌ی دیوار
پنهان و پوشیده می‌گذرند. 

دریغا دریای دور!
این ساعت ِ دیواری، با آن آونگ هزار ساله‌اش
نمی‌گذارد از خواب تو، به آرامی سفر کنم. 

(سید علی صالحی)


 

پی‌نوشت اول: روزها آرام و سرخوش می‌گذرند. من هم یک گوشه‌ای برای خودم زندگی می‌کنم. بی‌فراز و فرود. 

پی‌نوشت دوم: می‌خواستم از ترانه‌هایی که با دوستان موزیسین کار کرده‌ایم بنویسم، اما منصرف شدم. ترانه باید شنیده شود و اگر منتشر شد شاید این‌جا خبر انتشارش را بزنم. شاید هم نه! شاید هم بعضی از این اتفاقات خوبی که درحال افتادن هستند، مثل آلبوم‌هایی که چهار سال از قرار انتشارشان گذشته است و نشده‌‌اند به زباله‌دانی صداها بپیوندند. در هرحال فکر می‌کنم جز لذت چند ساعته‌ی شنیده شدن و پولی که می‌ماند، این چیزها افتخار آن‌چنانی ندارند که مثل خیلی‌ها توی بوق و کرنا کنم. بگذار منتشر بشوند، اگر حرفی برای گفتن داشتند شنیده می‌شوند و من هم برای چند ساعتی لبخند می‌زنم. 

پی‌نوشت سوم: زیاد حوصله‌ی کسی را ندارم و برای این موضوع هم نیازی به توضیح دادن نمی‌بینم. مثل همیشه دنبال خودم می‌گردم و این از هرچیزی مهم‌تر است.

... 

پی‌نوشت پنجم: یک اشتباه کافی‌ست تا چند پله از جایی که داری پایین‌تر بیفتی. یک اشتباه کافی‌ست. 

پی‌نوشت ششم: کاش دوستی‌ها توی نقطه‌ی اوج‌شان تمام شوند. از این‌که ضعف و تهی‌بودن اطرافیانم را بینم خودم عذاب می‌کشم. فکر می‌کنم شاید این‌بار زیاد تحمل کرده‌ام که این‌طوری شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |