تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - در حسرت‌ات دست‌بندم پوسید

 

نمی‌دانم چند زمهریر را تجربه کرده‌ام.

گرگ در خواب

پرنده در خواب

زندان در خواب...

بیرون زندان زندگی در جریان بود.

تنها من نخوابیدم لیلی جان.

در حسرت‌ات دست بندهایم پوسیدند

به شب‌های تار از خود گذشته ام، تا گیسوانت را گُلی خونین نثار کرده باشم.

یکی این‌سو، یکی آن‌سو...

بر گونه های سیب‌گونه‌ی تو.

خون شکوفه‌ها در دره‌ها فواره می‌زند،

برف‌ از کوه‌ها سرریز می‌شود و من با سبلتی یخ‌زده بیدارم.

این زمهریر زیاد عمر کرده است...

تو را به یاد می‌آورم همانند بهار،

همانند دیاربکر.

 

(دیوارها سخن نمی‌گویند/احمد کایا/یغما گلرویی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |