
حضور من اين جا برگي است
که از درخت
با وزنِ من مي افتد.
و زکريا درفاصله اغوا مي ديد، در سهرورد وقتي که گفت : نزديک ترين فاصله ي ما با مفاهيم وقتي است که رهايشان مي کنيم . و شهاب گفته بود : زندگي را هم وقتي که رها کردم فهميدم . - ومرگ ، وقتي به آن رسيديم ديگر نيستيم تا رهايش کنيم ، و همين است که در فهم ِ آن عاجز مانده ايم!
حضور من اين جا
غيبتِ تو در اين جاست.
( يدالله رويايي-هفتاد سنگِ قبر)
افشين سياهپوش عزيز کم کم آلبوم دومش را هم به عنوان خواننده آماده ي انتشار مي کند. امتياز آلبوم اول با نام آشفته گيسو واگذار شده است و احتمالا تهيه کننده تا اواخر مهرماه آلبوم را در دسترس عموم قرار خواهد داد. یک آهنگ که افشین عزیز اجازه اش را به من داده تا به دست دوستانم برسانم را نقدا داشته باشید تا بعد. ترانه ی" بمونم یا نمونم " با آهنگ، ترانه و صدای افشین سیاهپوش و تنظیم رسول رسولی. انصافا تنظیم خوبی دارد و کلا کار خوبی ست.
وضعیت انتشار کتاب اصلا خوب نیست. این روزها که دنبال کارهای کتابم هستم این را بیشتر می فهمم. ناشرهایی که خودشان تماس گرفته بودند و قصد تهیه و انتشار کتاب را داشتند حالا مردد هستند. مخصوصا در بحث مجوزها. من هم برای همکاری قول گرفتن مجوز کامل را می خواهم. اگر مجبور شوم هیچ وقت کتابی منتشر نکنم یا اگر بدانم خودم توانایی گرفتن مجوز ها را دارم به شرط اینکه خودم تهیه کننده باشم این کار را خواهم کرد، ولی اینکه نصف ترانه ها و حتی اسم کتاب تکلیف مشخصی نداشته باشند اصلا قابل قبول نیست !
نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو اگه با هم بخوريم
هلهله هاي من وتو
چطوري ثبت مي شه
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش مي كنند
عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه
نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟
من : من سياه و تو سفيد
نازي : آتيش چي ؟ تو آبا خاموش نمي شن آتيشا
من : نمي دونم والله
چتر رو بدش به من
نازي : اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزيز دل من ‚ آدم بود
(حسین پناهی)
کار کودک نوشتن هم شیرین است و هم سخت. این روزها که روی یک سفارش شعر کودک برای برنامه ای انیمیشن کار می کردم سختی اش را بیشتر درک کردم. اینکه چیزی بنویسی که رده ی سنی داشته باشد ، کمی از مفاهیمی که دوست داری بگویی رعایت شود ، به سفارش هایی که کرده اند توجه کنی و در نهایت برای مخاطبت قابل فهم باشد کار آسانی نیست. اما شیرینی خاصی هم دارد. جالب هست که خیلی از شاعران و نویسندگان بزرگ ما مثل شاملو برای کودک کار کرده اند. من دوست دارم دلیلش را همین لذت بدانم و ادای دین به کودکی ها. نه مسائل دیگر !
با خودم عهد کرده بودم روی این وزن دیگر ترانه ای ننویسم. از بس که کار شده است. سه بند از همین ترانه ای که خواهید خواند هم به خاطر همین مساله یکی دو سالی بود گوشه ی دفترم خاک می خورد. اما دلم نیامد بی خیال آن دو بند شوم. اتفاق جالبی هم افتاد که باعث شدن برای کامل کردنش بیشتر انگیزه داشته باشم.
شب بویِ تَعَفُّن داشت رویایِ تو واهی بود
تصمیم کمال ، اما تقدیر ، تباهی بود
چشمانِ تو کمرنگ -ُ لبهایِ تو مسمومند
دستانِ من افیونی طاعون زده وُ شومند
از تاول ِ آیینه تصویر نمی روید
لبهای تو را حتی این بوسه نمی شوید
من مرگ ترین لحظه بی حادثه بر خوردم
با خاطره هایِ تو من جای ِ تو می مُردم
با وهم ِ تو ، بی وقفه می بارم و بیدارم
آغوشِ تو مُسری نیست من شوقِ خزش دارم
هر پیک به یادِ تو یک ریز گلو می سوخت
هر خاطره که می مُرد لبهای مرا می دوخت