
( قرمز - کریستف کیشلوفسکی )
همه شب در بولوارها ، پیرمرد مومنی که کلاه شاپو و کراوات پهن دارد از میان مردم می گذرد و بیهوده و پیاپی تکرار می کند : « خدا بزرگ است. به سوی او بیایید. »برعکس همه ی مردم به سوی چیز دیگر می دوند که آن را خوب نمی شناسند و یا به نظرشان واجب تر از خداوند جلوه می کند. در آغاز وقتی که تصور می کردند این هم مرضی ست مثل مرض های دیگر مذهب جای خود را داشت. اما وقتی که دیدند جدی است به یاد خوش گذرانی افتادند. همه ی اضطرابی که در طول روز بر چهره ی آنها نقش می بندد در غروب سوزان و گردآلود ، در نوعی هیجان سبع و آزادی نادانسته که همه ی ملت را تب زده کرده است تحلیل می رود.
« و من هم مانند آنان هستم. چه باید کرد؟! مرگ برای کسانی مثل من هیچ نیست. حادثه ای است که به آنها حق می دهد.»
( طاعون - آلبر کامو)
بعضی وقتها دوست داری برای کسی ترانه بگویی. کسی باشد که همه ی ترانه هایت را به او تقدیم کنی. اما...
لب می زنم تو رو پس می زنی من-ُ
از ساعتِ تنت کم می کنی زن-ُ
تو مرد می شی -ُ زن مست می کنه
دستات قلبم -ُ بن بست می کنه
گُم می شه تو نگات آرایه ی تضاد
من فوت می کنم چشمات -ُ توی باد
زن می شی -ُ هنوز تا تو معطلم
تو ساده و لطیف من شکلِ تاولم
می خوابی -ُ من از پلکات می پرم
می خندی -ُ هنوز تاول زده سرم
می رقصی -ُ زمین می لرزه با تنت
بی هوش می شم از گلهای پیرهنت
تب می کنی -ُ من پس لرزه می زنم
وقتی که نیستی درگیر مُردنم
درگیر مُردنم..........................
( این ترانه شکل دیگری داشت. به واقع خفن تر از این بود. در نهایت بعد از ادیت خیلی ملایم تر شد. )
< هر که را از دور می بينم
گلويم خشک می شود
می ترسم نکند
اين بار
اشتباه نگرفته باشم
بانو!
من به دنبال تو می آيم
تو هم از من بگريز
بگذار ديرتر بميرم. >
(بانو و آخرین کولی سایه فروش - کیکاووس یاکیده)