

راست میگفت. حق داشت. باید از این آدمها دلگیر باشی...
راست میگفت. از ما سر در نمیآورد، همانطور که خومان از دست خودمان گیجایم! میگفت "وقتی زیاد میخوابم عذاب وجدان دارم. شب دیر خوابیده بودم و صبح زود از خواب پریدم، هاج و واج دور و برم را نگاه میکردم. نمیفهمیدم چهم شده. فقط می دانستم باید بلند شوم. کاری هم نداشتم ولی فکر میکردم اگر زیاد بخوابم جنایت بزرگی مرتکب شدهام." میگفت "من عاشق موسیقی هستم که کار میکنم، عاشق هستم که ساز میزنم، عاشق هستم که شعر میخوانم، عاشق زنم شدم که ازدواج کردم. اما این نسل عشق نمیفهمد. اصلا وقتی برای عاشق شدن ندارد. اگر هم بخواهد کاری بکند حساب و کتاب میکند که مي صرفد یا نه؟!" میگفت " نمیفهمم این جوانها بنزین از کجا میآورند که صبح تا شب با ماشین باباهاشان خیابانها را بالا پایین میکنند و با صدای بلند موزیکهایی که نمیفهمم چیست گوش میدهند و خوشحالند. از خودشان هم نمیپرسند که چی؟!" ما را نمیفهمید و حق داشت... همهی اینها را خودم میدانستم و بارها هم شنیده بودم... اما او دوباره گفت و درست میگفت... ترجیح میدادم سکوت کنم و به حقیقت فکر کنم.
دلم گرفت. دلم گرفته بود. دلم گرفته است... از این زندگی مزخرف. از آدمها. از اینکه نمیدانم مردم چه مرضی دارند که حال کمک کردن به هم، دوست داشتن و مهربانی را هم ندارند. اگر هم کاری بکنند، فکر میکنند منتیست و انتظار جبران دارند. این فکرها امروزی نیستند. این حرفها هم. ولی از آدمها دلم گرفته که امروزی یا دیروزی... هیچ رقم با انسانیت کاری ندارند و توی هم میلولند و صبح را شب میکنند، بی اینکه بپرسند اگر لبخندی بزنیم و جواب سلامی را بدهیم و دست کودکی را بگیریم، آسمان به زمین نمی آید. شاید هم میآید که نمیکنند.
مجید انتظامی از نسل ما سر در نمی آورد... از این زندگی مزخرف... این روزها را نمیفهمد... حق دارد. فقط از من قول گرفت هر وقت سمت پارک جمشیدیه رفتم بروم و یک چایی با او بخورم تا کمی از این نسل و موسیقی و عشق با هم حرف بزنیم. قطعا دوسه سال یکبار هم راهم سمت پارک جمشیدیه نمیافتد، ولی بهخاطر چایی خوردن با استاد هروقت فرصت کنم آن طرف ها میروم...
هر گوشه که می نشست تنهایی بود
بغضی که نمی شکست تنهایی بود
برخاست که هر چه داشت با خود ببرد
در گنجه فقط دو دست تنهایی بود
(جلیل صفر بیگی)