
|
تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت |
رحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت | |
| تا دور شدی از برم ای طرفهی بغداد | شد دامن من دجلهی بغداد ز دستت | |
| از دست تو فردا بروم داد بخواهم | تا چند کشم محنت و بیداد ز دستت | |
| بی شکر شیرین تو در درگه خسرو | بر سینه زنم سنگ چو فرهاد ز دستت | |
| گر زانک بپای علمم راه نباشد | از دور من و خاک ره و داد ز دستت | |
| تا چند کنم ناله و فریاد که در شهر | فریاد رسی نیست که فریاد ز دستت | |
| هر چند که سر در سر دستان تو کردیم | با این همه دستان نتوان داد ز دستت | |
| از خاک سر کوی تو چون دور فتادم | دادیم دل سوخته بر باد ز دستت | |
| زینسان که به غم خوردن خواجو شدهیی شاد | شک نیست که هرگز نشود شاد ز دستت |
روزهای خوب سال گذشته را میخواهم، همهی خاطرات خوبی را که گاهی ...
هرکسی در دورهای از زندگیاش باید حسرت بخورد و بگوید "اشتباه کردهام؟!" و بپرسد "چرا؟!" من هم این دوره را تجربه کردم و دیگر هم نخواهم کرد. اهل تجربههای جدید نیستم. اهل اتفاقات هرروزه نیستم. اهل آدم های مختلف نیستم. بسم است.
در این روزهای ملایم و آرام، گوشهگیر هستم و به آینده فکر میکنم.