تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - داد ز دستت

تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت

رحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت
تا دور شدی از برم ای طرفه‌ی بغداد شد دامن من دجله‌ی بغداد ز دستت
از دست تو فردا بروم داد بخواهم تا چند کشم محنت و بیداد ز دستت
بی شکر شیرین تو در درگه خسرو بر سینه زنم سنگ چو فرهاد ز دستت
گر زانک بپای علمم راه نباشد از دور من و خاک ره و داد ز دستت
تا چند کنم ناله و فریاد که در شهر فریاد رسی نیست که فریاد ز دستت
هر چند که سر در سر دستان تو کردیم با این همه دستان نتوان داد ز دستت
از خاک سر کوی تو چون دور فتادم دادیم دل سوخته بر باد ز دستت
زین‌سان که به غم خوردن خواجو شده‌یی شاد شک نیست که هرگز نشود شاد ز دستت

 


روزهای خوب سال گذشته را می‌خواهم، همه‌ی خاطرات خوبی را که گاهی ...
هرکسی در دوره‌ای از زندگی‌اش باید حسرت بخورد و بگوید "اشتباه کرده‌ام؟!" و بپرسد "چرا؟!" من هم این دوره را تجربه کردم و دیگر هم نخواهم کرد. اهل تجربه‌های جدید نیستم. اهل اتفاقات هرروزه نیستم. اهل آدم های مختلف نیستم. بسم است.


ممنونم رفیق!


در این روزهای ملایم و آرام، گوشه‌گیر هستم و به آینده فکر می‌کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |