
ملک دنیا و مردمان در وی گورخانه است و مردگان در وی
هر که را دل در او قرار گرفت گر چه زنده است نیست جان در وی
این جهان بر مثال مرداریست اوفتاده بسی سگان در وی
آدمیزاده چون خورد چیزی که سگان را بود دهان در وی؟
گوشتی لاغر است و چندین سگ زده چون گربه ناخنان در وی
عدل را ساق لاغر است ولیک ظلم را فربه است ران در وی
اندراین آزمونسرا ای پیر طفل بودی شدی جوان در وی
چشم بگشا ببین که نا مَدهای بهر بازی چو کودکان در وی
خاک دنیاست چون وَحَل، زنهار مرکب خویشتن مران در وی
اندراین غبر هیچ آب مخور که گلوگیر گشت نان در وی
آرزوها نوالهای چرب است نیست چون پیه استخوان در وی
گر چه شیرین بود چو نوش کنی نیش بینی بسی نهان در وی
عرصهی ملک پر ز دیو شدهست نیست از آدمی نشان در وی
همه را یک سر و دو رو دیدم آزمودم یکان یکان در وی
جمله از بهر لقمهای چو سگان دشمنانند دوستان در وی
چون زر کم عیار قلب آمد هر که را کردم امتحان در وی ...
میبینید؟ فوقالعاده است... فوقالعاده... تصاویری وحشتناک، رشک انگیز و باکره دارد این سیف. سیف فرغانی از شاعران سبك عراقی است كه به طور كلی اهل معنی است، مدح گریز و بسیار گمنام. تا آنجا كه دكتر ذبیح الله صفا میگوید: "در هیچیك از تذكرهها و ماخذهایی كه توانستهام به آنها مراجعه كنم نام و اثری ازاین شاعر توانا ندیدم. با آنكه او مقامی بلند در بیان حقایق عرفانی داشته وبه یقین از پیشوایان خانقاهی بوده است." علت اصلی گمنام ماندن سیف فرغانی را زندگانی در شهر كوچك" آق سرای" می دانند. نكته قابل توجه در زندگی وی دربار گریزی اوست و توجه خاصاش به علم و معرفت. سیف زبانی تلخ و گزنده دارد و در میان شاعران صوفی و خانقاهی از جمله نادر شاعرانی است كه هم در مورد مسائل درونی و خویشتناش شعر گفته و هم شاعری برونگرا و اجتماعی بوده است. معروفترین قصیدهی سیف همانیست که یوسفعلی میرشکاک در فقر و فحشا زیر لب زمزمه میکند:
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت ازپی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص وعام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
سیف فرغانی شاعر سده 7 و 8 بود و روایت شده است که این قصیده را خطاب به حكام مغول سروده است كه با تعدی برجان و مال مردم این چنین صوفی گوشهنشین را به فغان آورده بودند و درنهایت هم بابت این شعر، شاعر را کشتند... به سیف فرغانی بزرگ حسودی میکنم... هم بابت شعرهای فوقالعاده و هم بابت مرگ حماسیاش!!