تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - با پاسپورت دو نفره این‌دفه نمی‌تونن بیرونم کنن

کوروش- بگو دیگه. یکی‌ش که خیلی تو زندگی‌ت مهم بوده، خیلی بهش فکر کردی، همونو بگو.
هُشی-  تا حالا شده یه شب تا سحر بیدار مونده باشی؟ شبِ بی‌ستاره. تاریک عینِ قیر. انگار اون بالام برق رفته باشه. نصفه شبو که رد کنی، یه چیزی تو آسمون پیدا می‌شه. یه ستاره‌ی روشن، اون دور دورا. تو زندگیِ من -توعینا همون ستاره‌ای.

(بی‌شیر و شکر/ حمید امجد / نمایشنامه/ انتشارات نیلا / اجرا در بهمن ۸۲، تالار سایه‌ی تئاتر شهر)


این‌که نمایش‌نامه‌خوانی یکی از بهترین بخش‌های ساعات مطالعه‌ی من است اتفاق خوشایندی‌ست! ولی کاش کمی هم به کتب درسی‌ام می‌رسیدم!!! مثلا کتاب ۶۰۰ صفحه‌ای ِ "هیدرولیک کانال‌های باز" .... اوه اوه!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |