تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - بسوختيم در اين آرزوی خام
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختيم در اين آرزوی خام و نشد
به لابه گفت شبی مير مجلس تو شوم
شدم به رغبت خويشش کمين غلام و نشد
بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
به کوی عشق منه بی‌دليل راه قدم
که من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
...

هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |