تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - بنویس که دوست دخترم باران است

(این شهر که چلچراغ می‌روید ازاو
باغی‌ست که درد و داغ می‌روید ازاو
 باید بروم به روستای خودمان
این شهرفقط کلاغ می‌روید ازاو*)

دوستی دیشب یک شعر برایم اس‌ام‌اس کرد و توی اینترنت در جستوجوی آن رسیدم به رباعیات جلیل صفربیگی. نمی‌توانم بگویم چقدر حالم خوب شد... کم و بیش از طریق اینترنت و نشریات با اشعار این شاعر خوب آشنا بودم ولی نمی‌دانستم رباعیاتش این‌قدر فوق‌العاده‌اند. یعنی آن وقت شب از سرخوشی نمی‌دانستم چکار کنم!! بسیار بسیار زیاد چسبید، جلیل صفر بیگی عزیز. به واقع ممنون و ممنون!! می‌توانید از این‌جا و خود وبلاگ‌اش رباعیات این شاعر توانا را بخوانید.

نه سیب نه گندم است بین من و تو
بین من و تو گم است بین من وتو
این عشق که دیگران از او می‌گویند
یک سوءتفاهم است بین من و تو*

********

بنویس که عشق ِ آخرم باران است
  این چتر همیشه بر سرم باران است
  بگذار که پاک آبرویم برود
  بنویس که دوست دخترم باران است*

 

********

خوب وبد و اشتباه را بگذارید

شیطان و من وگناه را بگذارید

 می خواهم از این به بعد آدم باشم

لطفا سر من کلاه را بگذارید*

 

- * همه‌ی رباعی‌ها از جلیل صفربیگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |