
نمیدانم واقعا زن ایرانی همینقدر سیاه و کدر و بیانتخاب است که اینهمه توی وبلاگهای فارسی خواه یا ناخواه موج میزند یا نه... وقتی به مادر خودم نگاه ميکنم که زنی از طبقهی متوسط جامعه است، خوشبخت است، مدیر مدرسه است، کارهای خانهاش همه سروقت و بهجاست، به تفریحات و علایقاش تا حد امکان میرسد، فرزندان خوبی تربیت کرده(البته اگر خود من را فاکتور بگیری)، به معنای سنتی خصوصیات زن ایرانی را هم در پس زمینهی هویت ظاهریاش دارد که بههرحال خودش میداند نفر دوم است و هیچوقت اول نبوده، اما از این هم ناراضی نیست... وقتی اینها را میبینم و حتی اینرا که مادرم اگر میخواست چیزهای بیشتری هم داشت و شاید بهخاطر اینکه فکر میکرد همینقدر کافیست نخواسته، منظورم آزادی و هویت مستقل است، که حتی مشوق اصلی اشتغال و ادامهی تحصیلاش هم پدرم بوده، باهمهی خصوصیات درونی یک مرد ایرانی و خصوصیات بیرونی یک مرد تحصیلکردهی کتابخوان آگاه معتقد و ... آنوقت میبینم اینقدرها هم که میگوییم زن ایرانی بدبخت و درمانده نیست... که اگر چیزهای دیگری که خودمان هم خوب میدانیم را ببینیم فقط مختص زنها نیست که این ندانستنها و نادانیها و حقنطلبیدنها خیلی جاها توی وجود همهی ما ایرانیها رسوب کرده! یکچیزی که نمیدانم از کی و کجا نسل به نسل منتقل شده است! با این تفاسیر حداقل مادرهای سطح متوسط جامعه که میشناسمشان زنهای خوشبختی هستند!
خیلی وقت بود میخواستم در اینمورد بنویسم و این نوشته بیربط یا باربط بهانهای شد. دوست دارم بقیه هم در این مورد نظر بدهند! در واقع این یک دعوتنامه است که اگر دوست داشتید در مورد اینموضوع بنویسید!
