
افسر خانم- بهش گفتم چرا بمیری افرا - قیچی رو بذار کنار! تا کی به این گل نگاه میکنی؟ یعنی چیز دیگهای تو رو به زندگی وصل نمیکنه- حتی ما؟ گفتم از خونه بیرون برو افرا؛ زندگی ارزون نیست؛ آبروی ماست که ارزونه! گفتم چرا بمیری افرا -عاقل باش- تو فقط بیست سالته!
افرا- دو برابر مرگام مُردهام و نصف زندگیام زندگی نکردهام. خواهرکم به من نچسب. برای چی میخوای وقتی بزرگ شدی مثل من بشی؟ اگه مثل من بشی وسط محله بیآبروت میکنن. همینو میخوای؟ بهش گفتم، یا نگفتم، یا فقط توی دلام به خودم گفتم؟ نمیتونم پامو محکم روی زمین بذارم و خیال کنم داره فرو نمیره! نمیتونم چشممو ببندم و اون جمعیتو نبینم! خواب چیه، تا بدخوابی هست؛ و رویا کو تا کابوس هست؟
بیست و نه تیر هشتاد و سه "افرا یا روز میگذرد" بهرام بیضایی را خریدم و دو شبه خواندم. هنوز حسرت دیدن اجرای این نمایشنامه به دلام مانده است. هر سال زمزمههایی مبنی بر به روی صحنه رفتناش شنیده میشود اما به عمل نمیرسد. سه شب پیش هم توی رادیو در مورد جشنوارهی سنتی آیینی مصاحبه داشتم که نصفاش به حسرت نبودن اساتیدی مثل بیضایی، رادی، رشیدی و خیلیهای دیگر درعرصهی تئاتریمان اعم از جشنواره ای و ... گذشت! گرچه اخیرا خبرهایی مبنی بر بازگشت بیضایی، امجد و ... با اجراهای جدید به صحنهی تئاتری شنیده شده است اما تا اتفاق نیفتد نمیشود مطمئن شد! تجربه این را میگوید!