تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - زندگی سگی!

برای رضا به روز می‌کنم!

من: زندگی مارو ببین تورو خدا.
رضا: والا! خیلی ..یریه. همه چی فقط می‌گذره، تا چی پیش بیاد.
من: ما آخرش چه گهی می‌خوایم بشیم؟ می‌دونی؟ من که نمی‌دونم!
رضا: ول‌اش کن بابا! فعلن که داره خوش می‌گذره.
من: .... تو دهنت‌ات و دهن خودمو دهن روزگار.
رضا: آره واقعا!
من: می‌ترسم یه روزی نگا کنیم ببینیم عمرمون گذشت و هیچ پخی نشدیم.
رضا: نه اینجوریام نیست! به‌هرحال پاشنه‌ی زمونه همیشه این‌جوری نمی‌چرخه. گه خورده اگه یه بارم اساسی سمت ما نچرخه.
من: اینو بذا رو وبلاگت. من تازه به‌روز کردم وگرنه می‌ذاشتتم.
رضا: چیو؟
من: این مکالمه رو!!
رضا: خنده!
من : خنده!
رضا: من‌ام پری‌روز به‌روز کردم.
من : بذا تو تاریخ ثبت شه. شاید یه روزی بیاییمو بخونیمو بخندیم.
رضا: قطعا این روز میاد. تو که ساعتی به بار به‌روز می‌کنی. امشب‌ام اینو بنویس. توی قسمت روزانه بنویس.
من: :دی
رضا: خنده !!

توضیح: رضا این رضاست!


موخره : کامنت‌ام برای این نوشته.
خب! اینو الان دیدم! سعید پسر با معرفتیه! یه شب خوب باهاش بودیم! واسه‌م جالبه با هم نگران‌ات بودیم. بهت گفتم! نگران خودم هم هستم. نمی‌دونم. زندگی خوبه؟ نمی‌دونم. فکر می‌کنیم خوبه اما واقعا هست؟ هوم؟! دلم می‌خواد یه شب بارون بباره و کلی راه بریم. شاید از خونه‌ی احمد پژمان تا سر میرداماد. شا.. داشته باشمو دنبال توالت بگردیم!! یه بار دیگه هم این اتفاق افتاد. کی بود؟ من یادم نیست!


شاید حال‌م خوب است که توی یک شب دوبار پشت سر هم به روز می‌کنم. شاید هم نه. پست قبلی را هم بخوانید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی