تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - به احترام شاعر سكوت مي‌كنم

فکر کنم الان لازم است دوباره این یادداشت را که در شماره‌ی هشت‌ام نشریه‌ی گل‌سرخ‌ترانه  منتشر شده بود، مرور کنیم:

  ترانه‌ي چكاوك را روي كاغذ نوشتم و شروع كردم به اين‌كه من هم در مورد چكاوك بنويسم. نوشتم : "ايرج جنتي عطايي شاعر است..."  بعد فكر كردم ... به اين كه چرا شاعر است؟ چون من چكاوك را دوست دارم؟ چون چكاوك خيلي شاعرانه است؟ يا هر دليلي اينگونه‌ي ديگري...خب... ديدم بهتر است بنويسم شاعر است چون شاعرانه و درست زندگي كرده... براي همين اين يادداشت ديگر ربطي به چكاوك ندارد. اين يادداشتي ست كه به "شاعري" ، " شعور" ، "انسانيت" ، "فهم" و ... چيزهاي ديگر مربوط است. به شاعر چكاوك هم ربط دارد. حتي به كساني كه فكر مي كنند شاعرند. ترانه سرا هستند... به همه ... شايد به اين‌ها هم مروبط نباشد و به هيچ چيزي... نمي دانم! ايرج جنتي عطايي شاعر است. مي داني؟ خيلي ها شعر مي گويند ولي شاعر نيستند. مي خواهم دوباره از ميلان كوندرا نقل قول كنم كه خيلي ها از من شنيده اند: "هميشه در جامعه ي ما مازاد شاعران جوان وجود دارد. قبلا آن ها را از بلندي ها به پايين مي‌انداختند يا به رودخانه مي ريختند، ولي امروزه ما به صورت مسالمت آميزي با آن ها كنار مي‌آييم و در كنارشان زندگي مي‌كنيم" خب! اين حرف هرچند سال قبل و هر کجا زده شده باشد هنوز تازه است و هيچ هم فكاهي نيست. هميشه در جامعه ي ما مازاد شاعران وجود دارد. حالا جوان يا غير جوان! گرچه هميشه جوان‌اش بيشتر است چون خيلي ها نمي‌توانند تا آخرش بيايند!اصلا نمي‌دانم از كي و كجا در كشور ما تب شعر و شاعري اين قدر بالا رفت و اصلا چرا بايد ما ملت "شعر دوست" يا "شاعري" باشيم اما در عمل از خيلي‌ها كه هيچ ادعايي در اين زمينه ندارند شعور كم‌تري را دارا باشيم. مخصوصا در ترانه كه محشر است. حقيقت‌اش اوايل مي‌گفتم خوب است كه اين گونه باشد، مي‌گفتم اين گفتن ها از نگفتن بهترند، مي‌گفتم اين يك شعور نا خواسته و اجباري مي‌آورد... ولي اين‌گونه نيست. هيچ‌چيز بيروني به انسان شعور نمي‌بخشد جز فرهنگ دروني. وقتي مي‌بينم خيلي ها كه ادعايي دارند و در اين محيط مثلا فرهنگي فعاليت مي‌كنند نهايت مطالعه‌شان به فلان نشريه‌ي زرد مي رسد يا نهايت شعورشان اندازه‌ي لوبياست از فرهنگ عقم مي گيرد. يا اين‌كه مي‌نشينند پاي كامپيوتر يا زير گوش اين و آن حرف های خاله زنکی مي‌زنند و فحش مي‌دهند و عربده مي‌كشند و ... حالم از شعر و شاعري به هم مي‌خورد. يا وقتي مي‌بينم فلان ترانه سراي قديمي (كه ترسي هم ندارم بگويم ترانه‌هايش را خيلي بيش‌تر از خودش و هر ترانه‌ي ديگري دوست دارم...) مي‌نشيند پرونده‌هاي پوسيده‌اي را باز مي‌كند و چيزهاي درست يا خلاف واقعي مي‌گويد كه نه به درد من مي‌خورد نه خودش و نه تاثيري در نگاه امثال من به اطرافيانم دارد و فقط خودش را پيش من مي‌خنداند، به كوته نظري‌اش افسوس مي‌خورم و به "اي‌كاش ها" فكر مي‌كنم یا حالم از هرچه ترانه‌سراست به هم مي‌خورد. وقتي كه براي خيلي ها چنين مسائلي مهم است و نشسته‌اند ببينند چه كسي چه مي‌گويد يا چه كار مي‌كند يا با هر حرفي به فكر فرو مي‌روند و نگاه شان به دورو برشان عوض مي‌شود، حالم از هر كوته نظري به هم مي‌خورد. وقتي مي‌بينم خيلي ها هنوز دوست دارند زير بليط اين يا آن باشند و به هر قيمتي هم "باشند" و زندگي شان هم همين‌طوري مي‌گذرد و براي تحويل گرفته شدن هر كاري كرده‌اند و مي‌كنند و حتي شايد از اين طريق به جاهاي مهمي هم برسند، فقط دلم براي شعور نداشته‌شان مي‌سوزد و دوست دارم آينده را زودتر ببينم و در ضمن حالم از هرچه بليط هست به هم مي خورد!! بعد از مدتي هم توهم مي‌زنند كه "من در ترانه ي ايران انكار نشدني‌ام"! عزيزم! دوست من! ايرج جنتي عطايي هم خودش اين ادعا را نكرده است. اين يكي و آن يكي هم! كمي آرام‌تر عزيز! كمي آرام‌تر!! اين مساله به يك نفرِ تنها هم مربوط نمي شود. همه‌ي ما ظرفيت كمی داریم. همه‌ي ما كوچكيم. كوچك‌تر از داشته‌ها و ادعاهايمان و كوچك‌تر از آرزوهامان. بهتر است بيشتر از اين كه حرف بزنيم بشنويم ، بخوانيم ،ياد بگيريم و در هر زمينه‌اي كه قصد فعاليت داريم "حرفه‌اي باشيم" و "درست". براي همين است مي‌گويم ایرج جنتي عطايي "شاعر است" . چون بيش‌تر از آن‌كه حرف بزند عمل كرده و بيش‌تر از آن‌كه ادعا كند بوده و همه چیز را با ترانه‌ها و فعالیت هایش، با حضور و شعورش به اثبات رسانده. حرفه‌اي بوده و درست. همین که کسی این‌قدر به نقد خودش اهمیت بدهد و هیچ حرفی را پس نزند بزرگواری و بزرگ مردی‌اش را نشان می‌دهد. به خودم و همه ی هم نسل‌هایم هم توصیه‌ای برادرانه می‌کنم که بیشتر تلاش کنیم تا حرف بزنیم یا ادعا داشته باشیم و واقعیت ها را ببینیم، نه آن چیزی که به اسم واقعیت به ما تحمیل می‌کنند یا با آن قولمان می زنند.
قبلا جایی نوشته بودم: "هنوز به اندازه‌ي همه‌ي كتاب‌هاي نخوانده‌ام، فيلم‌هاي نديده‌ام و موسيقي‌هايي كه نشنيده‌ام نمي‌دانم و واقعا بي‌سوادم! " براي همين دوست دارم الان به جاي اضافه‌گويي بروم آخرين كتابي كه شروع كرده‌ام به خواندنش و هنوز ناتمام مانده را باز كنم ... شايد هم يك ترك از The Wall كه محبوب‌ترين آلبوم موسيقي‌ام است را به هر چيزي ترجيح بدهم. آهنگي مثل Hey You را. شما هم اگر دوست داشتيد به جاي اين همه حرف و حاشيه‌اي كه دورو برمان و دورو برتان است هم صدا با من و پينك‌هاي عزيز بخوانيد...

Hey you, standing in the road
always doing what you're told
? Can you help me
Hey you, out there beyond the wall
Breaking bottles in the hall
Can you help me
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |