
بعد از عید هیچ ترانهاي ننوشته بودم. حالا مدتيست كه چندتا ترانهي تازه نوشتهام و چندتا از كارهاي قديميام را هم اديت كردهام. زندگيام هم خوب است، فقط از اينهمه رفتن و آمدن و تجربه كردن و ... كمي خستهام. ميخواهم يكجايي بنشينم و كمي استراحت كنم. شايد هم تا هميشه همانجا بمانم و اگر هم بخواهم تغييري حاصل شود با جايش اتفاق بيفتد!!
(اما...)
به" فرخنده حاجيزاده" و كتاب"خلاف دموكراسي"اش
رو منطقِ نموندن اومد، نشست، خندید
تو عکس رنگی گنگ نبودنِ منو دید
همه چی سر جاش بود برایِ کشتن من
با چشمای کبودش تو آينه زل زد اون زن
اون ابروهاش يه تير بود باهاش ستاره می زد
تو جای خالی من یه قلبِ پاره میزد
و من نبودم اما كه زن نبودی... اما
به لب رسيدم از کی؟ که من ... نبودی ... اما
چقدر گنگه اين ما که با تو منگ بودم
و تو نبودی اما... شبيه سنگ بودم
لباشُ گاز میزد به جای سیب و بوسه
دارم ازت میترسم داری میشی یه کوسه
نگات خالی از من چقدر کال بودی
يه آرزوی زيبا ولی محال بودی
نگات می کنم باز به پاشنه های کفشت
موزيک برای تيتراژ تتق تقای کفشت
لبات خونیان باز لباشُ گاز میزد
همون کسی که کُشتیش هنوز ساز میزد
- ميثم يوسفي -
شديدا احساس ميكنم بايد يك سقف اختصاصي داشته باشم. يعني مطمئن باشم كه حداقل چند سالي مال خودم است. فكر ميكنم آرامشي كه دارد خوب باشد. توي فكر خريد يك خانه توي اين شهردرندشت هستم. البته مشخصا بنده چنين سرمايهاي ندارم و بدون كمك پدر عاليقدرم شايد تا چندين سال ديگر هم ميسر نباشد. به هرحال تقدير پدران ما هم اينگونه نوشته شده است. يك عمر بدوند تا صاحبخانه شوند و يك عمر بدوند تا فرزندانشان را صاحبخانه كنند. نميدانم...! شايد هم يكهويي دلم بخواهد تا زماني كه خودم نميتوانم خانهاي نخرم!! فعلا كه اگر كسي معاملات ملكي آشنا دارد شديدا التماس دعا دارم.