یکی دیگر از هنرمندان محبوبم مُرد. دیروز صبح اینگمار برگمن، کارگردان و نمایشنامهنویس برجستهی سوئدی در سن ۸۹ سالگی در خانهاش در فورا در شمال گوتلند درگذشت. این كارگردان ۱۴ جولای ۱۹۱۸ در كشور سوئد و در خانوادهای مذهبی دیده به جهان گشود، پدر او یك كشیش محلی بود. فیلمها و سریالهای تلویزیونی برگمن، از جمله «گودا ویلجان» و دن (۱۹۹۲) كه در آن گوشههایی از زندگی خود را به تصویر كشیده است، نشان از ازدواج زودهنگام والدین او دارد. برگمن كار خود را در جوانی با یك تئاتر خیمه شببازی كه خواهر او و دوستانش نیز در آن حضور داشتند شروع كرد و او اولین بار در سال ۱۹۴۱ در سن ۲۳ سالگی، با نوشتن نمایشنامه «مرگ آكا کاسپرز» نویسندگی را تجربه كرد. برگمن در سال۱۹۷۶ با مشكلی جدی در رابطه پرداخت مالیات مواجه شد، تا جاییكه مجبور به ترك سوئد به مقصد آلمان شد. البته وی مدتها بعد در سال ۱۹۸۲ به وطن خود بازگشت و آخرین فیلم خود با نام «فانی و الكساندر» را جلوی دوربین برد که یک اثر خانوادگی است در ستایش زندگی و زیباییهایش.او نخستین فیلمش را در سال ۱۹۴۵ میلادی به نام کریس ساخت. وی پس از فیلم «خانه بازی» که آن را در سال ۱۹۴۹ میلادی ساخت، به آفرینش شاهکارهای سینمایی همت گماشت. نخستین فیلم سینمایی تحسین برانگیز او به زبان انگلیسی فریادها و نجواها نام دارد.از دیگر فیلمهای مشهور وی می توان به face to face ، نور زمستانی، پرسونا و مهرهفتم اشاره کرد.
پسوند: آنتونیونی هم که با برگمن قرار شد محشور بشه. عزرائیل بد افتاده به جون سینمایی ها. خبر را از بخوانید.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط میثم یوسفی
(عکس لوگو از آتیه نوری عکس من از آرش افشار)
سربالا و سرپایینش مهم نیست. تف کردن را دوست دارم! دوست دارم همهی مزههای بدی که توی دهنم میماند را تف کنم یا تف کنم و بالا بیاورم روی هرچه که حالم را به هم میزند. حالا گاهی یک تف خالی سربالا هم این وسط میتوان آلارم خوبی باشد. مثل عشق که گاهی فقط تف سربالاست، ولی میاندازیاش! --------------------------------------- دنیای کوچک خودم را میخواهم و قرار نیست از این خودخواهی صرف نظر کنم. چیزهایی که دوست دارم را به دست میآورم یا حداقل تلاش میکنم که به دست بیاورم و معمولن طوری زندگی میکنم که عذابآور بودن این دنیا کمتر بشود. گرچه همیشه نگرانم که روزی برسد و ببینم نه به چیزی که میخواستم رسیدهام و نه از زندگی لذت بردهام. جز اینها چیز زیادی نیست که بخواهید یا بخواهم که بدانید. خیلی از همین نوشتهها هم به شما مربوط نیست. آدم بیادبی نیستم ولی خودخواه چرا! حالا فقط میتوانم این امتیاز را برایتان قائل باشم که اجازه بدهم کمی فضولی کنید! --------------------------------------- با اینکه اینها به دردتان نمیخورند ولی کلیهی شعرها و نوشتهها به نام صاحب اثر ثبت شدهاند و هرگونه برداشت اعم از موسیقیایی و غیره بدون کسب مجوز کتبی، پیگرد قانونی دارد. از آنهایی که تجربه کردهاند بپرسید! --------------------------------------- اسلحه را دوست دارم، چون اگر دستت باشد و من را بکشی ناکام از دنیا نرفتهام --------------------------------------- «فکر میکنی من دیوونهم؟ ... خب. دیوونهم که باشم تازه واسه اینه که به اندازهی کافی فریاد نکشیدم. همیشه توی سینهی من فریادی هس که به جای کشیدن قورتش میدم، زیر پیرهنم قایمش میکنم... چون وقتی مُردهها رو بردن، دیگه زندهها باس خاموش بمونن. فقط اونایی که تو قضایا هیچ کارهن حق اعتراض دارن.» عروسی خون/ نمایشنامه/ فدریکو گارسیا لورکا/ ترجمهی احمد شاملو