
وقتی که آدمی حالش خوب باشد، خیلی هم بیخودی و بیدلیل خوب باشد اینطوری میشود:
مثل ِ یکجور حالِ تازه وُ خوب
مثل ِ یکجور خلسه میمونی
مثل ِ یک خط ِ ممتد از بارون
رو سراشیبی ِ یه بارونی
من به تو احتیاج دارم که
اینقده خندهدار میخوامت
تو رو دیوونهوار میفهمم
تو رو دیوونهوار میخوامت
وسطِ خنده وُ ته ِ بارون
وسطِ گریه یا ته ِ غربت
مثل ِ گستاخی ِ دوست دارم
مثل ِ کمیابی ِ یه همصحبت
همهچیمو به هم گره زدم و
بختمو با نگات وا کردم
بیهوا اتفاق افتادی
تا که با تو به عشق برگردم
تو که باشی همیشه میخندم
به غم و گریه، ترس و کابوسم
تو رو دیوونهوار میفهمم
تو رو دیوونهوار میبوسم
(میثم یوسفی)