
"سیاهزنگیها"ی ژان ژنه را میخوانم. دومصاحبه باید تا آخر شب آماده کنم که یکی گفتوگو با ناصر چشمآذر است. دوتا فیلم هم هست که باید ببینم. فردا هم باید بروم سرکلاسهای ترم تابستانی و تصمیم گرفتهام مثل بچهی آدم درسهایم را بخوانم تا سه ترم بیشتر این مهندسی عمران لعنتی طول نکشد و از دستش راحت شوم! بهطور کلی ایام به کام است و همهچیز روبهراه. اواخر مرداد هم میخواهم با یکی از دوستانم که شرکت خدمات مسافرتی دارد صحبت کنم یک تور خصوصی برای ما بگذارد با دوستانم یک اتوبوس بشویم و برویم اردبیل، تبریز و ارومیه. مطمئنم خیلی خوش میگذرد! روی چندتا پروژهي خیلی خوب موسیقی هم دارم کار میکنم که اگر اسپانسر مالیاش درست بشود قطعا اتفاق خیلی خیلی بزرگی خواهد بود. جالب است که برای ترانههایش هم بیشتر به فکر دوستانم هستم تا خودم!! میخواهم کتابم را هم کمکم جمع و جور کنم شاید برای نمایشگاه کتاب سال آینده آماده شود. توی فکر یک برنامهی رادیویی یا تلوزیونی هم هستم که دارم طرحاش را کامل میکنم برای همین زیاد نمیتوانم توضیح بدهم.
صوفی از پرتوِ می رازِ نهانی دانست
گوهرِ هرکس از این لعل توانی دانست
قدرِ مجموعهی گل مرغِ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست
ای که از دفترِ عقل آیتِ عشق آموزی
ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
می بیاور که ننازد به گل ِ باغِ جهان
هرکه غارتگری ِ بادِ خزانی دانست
- حافظ -