باز يك شب يك دريچه دو چشم قشنگ نامه اي خيس از ستاره منو تو چه بيرنگ عكسي از ديروز دور يادي از فصل غرور پشت سر... درد شبانه بغضي از جنس ترانه ساز نا كوك زمانه اين همه شعر و سرود از تو از عطر تو بود حلقه هاي بي نگين تو قايقي بي سرنشين تو راه و خورجين اسب و زين تو بدترين و بهترين تو سهم من فقط همين ... تو
اي چراغ هر چه جادو شعله هاي دست تو كو تو دروغي بي فروغي اي چراغ پست كم سو حيف از اشك عاشق من حيف از اين بيهوده بودن بي دريغ و بي نهايت حيف از اين من حيف از اين تن حيف از اين آه، خواب كوتاه حيف از اين رنگ سحرگاه حيف از اين روياي روشن حيف از اين ترانه ي من راحتم بگذار و بگذر رد شو از تصویر آخر ... (شهیار قنبری)
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط میثم یوسفی
|
(عکس لوگو از آتیه نوری عکس من از آرش افشار)
سربالا و سرپایینش مهم نیست. تف کردن را دوست دارم! دوست دارم همهی مزههای بدی که توی دهنم میماند را تف کنم یا تف کنم و بالا بیاورم روی هرچه که حالم را به هم میزند. حالا گاهی یک تف خالی سربالا هم این وسط میتوان آلارم خوبی باشد. مثل عشق که گاهی فقط تف سربالاست، ولی میاندازیاش! --------------------------------------- دنیای کوچک خودم را میخواهم و قرار نیست از این خودخواهی صرف نظر کنم. چیزهایی که دوست دارم را به دست میآورم یا حداقل تلاش میکنم که به دست بیاورم و معمولن طوری زندگی میکنم که عذابآور بودن این دنیا کمتر بشود. گرچه همیشه نگرانم که روزی برسد و ببینم نه به چیزی که میخواستم رسیدهام و نه از زندگی لذت بردهام. جز اینها چیز زیادی نیست که بخواهید یا بخواهم که بدانید. خیلی از همین نوشتهها هم به شما مربوط نیست. آدم بیادبی نیستم ولی خودخواه چرا! حالا فقط میتوانم این امتیاز را برایتان قائل باشم که اجازه بدهم کمی فضولی کنید! --------------------------------------- با اینکه اینها به دردتان نمیخورند ولی کلیهی شعرها و نوشتهها به نام صاحب اثر ثبت شدهاند و هرگونه برداشت اعم از موسیقیایی و غیره بدون کسب مجوز کتبی، پیگرد قانونی دارد. از آنهایی که تجربه کردهاند بپرسید! --------------------------------------- اسلحه را دوست دارم، چون اگر دستت باشد و من را بکشی ناکام از دنیا نرفتهام --------------------------------------- «فکر میکنی من دیوونهم؟ ... خب. دیوونهم که باشم تازه واسه اینه که به اندازهی کافی فریاد نکشیدم. همیشه توی سینهی من فریادی هس که به جای کشیدن قورتش میدم، زیر پیرهنم قایمش میکنم... چون وقتی مُردهها رو بردن، دیگه زندهها باس خاموش بمونن. فقط اونایی که تو قضایا هیچ کارهن حق اعتراض دارن.» عروسی خون/ نمایشنامه/ فدریکو گارسیا لورکا/ ترجمهی احمد شاملو