
می دانید تمام شدن همه ی رویاهایی که یک عالمه برایشان دویده ای و جان کنده ای و مُرده ای و زنده شده ای و ... نمی فهمم یعنی چه؟! اما دوست دارم بفهمم که برای دوستانم که از امروز و همین لحظه نه رویایی دارند و نه فرصت دوباره ای برای رویا ساختن و زندگی کردن چقدر دارد سخت می گذرد. حداقل چهار پنج تا از دوستان خوبم از ساعت ۶ امروز(دیروز) بی کار شدند و همان لحظات اولی هم که هم میهن توقیف شد و خبرش آمد بیشتر با آرش افشار و مسعود بهارلو داشتیم می خندیدیم و باور نمی کردیم! آخر یعنی چی؟! تا کی باید این همه تجربه ی مزخرف و بی منطق و بد بکنیم و بگوییم "عیبی ندارد، این مسیری ست که تا تکامل باید پیمود." اما واقعا تا کی؟ تا کی الکی دل خودمان را خوش کنیم؟ یک نفر جواب بدهد جان من. چند نسل باید بسوزند تا این فرهنگ و تکامل و آرمان شهر لعنتی و همه ی این مزخرفات پیدایشان بشود؟
هم میهنی ها الان به چی فکر می کنند؟ دوست ندارم حالشان را بفهمم و چون شرایط خوبی نیست، سخت است، می دانم. چون روزگار غریب و گه و مزخرف و نامردی ست ....