
یکی از کابوس هایی که همیشه دارم کنار مترو یا در ایستگاه های قطار اتفاق می افتد. همیشه وقتی ترن به ایستگاه نزدیک می شود فکر می کنم اگر بپرم زیر قطار چه اتفاقی خواهد افتاد؟ یعنی بدجوری دوست دارم یک بار این اتفاق بیافتد و بمیرم و دوباره زنده بشوم ولی هیجانی که آن لحظه دارد را درک و لمس کنم و اینطوری مردن را هم! البته مردنم در ایستگاه مترو انواع مختلفی دارد. یک بار می افتم روی ریل ها و قطار از روی من رد می شود و استخوان هایم هم خورد و خمیر می شوند! یک بار می خورم به شیشه ی راننده و خونم روی شیشه ی راننده پخش می شود. یک بار وقتی قطار دارد رد می شود می پرم زیرش! یک بار هم می افتم روی ریل و قبل از این که قطار بیاید برقی که ریل مترو دارد من را می گیرد و می میرم!!!! بعضی وقت ها هم که توی قطار دارم می روم هوس می کنم قطار از ریل خارج شود یا بترکد یا بلایی سرش بیاید! باور کنید از فکر کردن به این ها احساس خاصی به من دست می دهد که اصلا نمی توانم الان توصیف کنم! ربطی هم به هیچ بیماری یا افسردگی و این جور مزخرفات ندارد. فقط هیجانی که این اتفاقات و فکر کردن به آن ها دارد را دوست دارم. مثل آن ترانه ی قتلم که لذت کشتن یا کشته شدن وسوسه ات می کند. مثل آن ترانه ی شهیار که حتی تصور "بغل کردن کنار رهبران" لذت وحشتناکی می دهد! مثل آن هیجان "سوسک شدن" توی مسخ کافکا. مثل دیوانگی دیوژن (دیوجانس) وقتی چراغ به دست توی روزهای آتن دنبال انسان می گشت. نمی دانم این ها اصلا چه ربطی به هم دارند اما جنون اند دیگر. دنبال رسالت و دغدغه و این چیزهایش هم نباشید. مساله لذتی ست که این دیوانگی دارد. مثل عصیان کالیگولا که می خواست خدا شود، مثل احساسی که هدایت داشت وقتی آخرین لحظه های عمرش را با چشم خودش می دید، مثل جنون ویرجینیا وولف وقتی داشت توی جیبش سنگ پر می کرد، مثل سیزیف که داشت خلاف خواست خدایان رفتار می کرد و می دانست فردایش چه می شود، مثل شهوتی که پرومته وقت خیانت به خدایانش داشت ... مثل ... مثل... مثل همه ی جنون های این طوری ...
" این دنیا بدون اهمیت است و هرکس که این مساله را دریابد آزادی خود را به دست می آورد. "
( کالیگولا / آلبر کامو )