تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - افشائیه

بگذار سکوتی باشم که در کشاله ی تو جیغ می شود
در شهری که به دست های باد
                            دست بند می زنند

رخصت اگر دهی
حتا دیوارها مست می کنند
تا شهرِ نیست در جهان
شلنگ انداز می رویم و مُهرِ خروج بر گونه هامان
خجالت نمی شود

سیم خاردار جهیزیه ی مادرم بود
در مرزِ جاده ای که به ماهِ تلخ می رسید
من بی مهر با تو می خوابم
عاشق تر اما
                بر می خیزم
این جا روسپیان ِ پاپتی
برای جفتی کفش و یک دست چینیِ گل دار
مصدق را تا انتهایِ ولی عصر می روند

- بله
با اجازه ی بزرگان درخت می شوند

- بله
خیال می کنند مردِ همسایه پشتِ پرده می ماند

- بله
ذراتِ هوا پر از کودکان ِ مریض است

نه!
   بسترمان از پنجره لو می رود
                             آسمان را ببند

می خواهم آتش برقصم
اول تو بلند شو
شاید آخرین قبیله همین جاست
خدا قرصِ افسردگی می خورد
شاید آخرین روزِ جهان امروز ...

بگذار کودکی باشم که در ده دقیقه تقلا پیر می شود

(گراناز موسوی / پابرهنه تا صبح / نشر سالی)


اصلا قصه ی بنزین و این چیز ها نیست. دوسال پیش همین روزهای تان را که به یاد بیاورید می فهمید چه می گویم!


گفت و گوی رضا صدیق با اندیشه فولادوند  را که در آخرین شماره ی هفته نامه ی سینما (دیروز) چاپ شده، می توانید از وبلاگش بخوانید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |