
"... ديدى؟ پس خدايـان نمرده اند. اين چه مرده اى است كه ما را راحت نمىگذارد؟ چه مردهاى است كه ما را مىميراند؟ امّا همين كه با ما نيست و روى زمين ما نيست، يعنى هست، ولى با ما نيست. كه اگر خدا، بود و با ما بود، حضورش حدى داشت، و يا حد ِحضور داشت، مثل تمام آنچه كه با ما هست، و انسانى است . با ما نبودنِ او، بودنِ او را بىمرز مىكند، ابدى مىكند، امّا انسانى نمىكند.
گفتم اگر بخواهيم حقيقتاً انسانى باشيم بايد از خدا فاصله بگيريم. يا خدائى، يا انسانى! الهيات انسانيات نيست. تمام آنهايى كه به خدا نزديك شدند از ما دور شدند. هم مرگ شدند، هم عمله ى مرگ، عمله ى خدا شدند! نه خدايى كه تو مىخواستى كشتهى او باشى، بل خداى بهشت زهرا! كه خداى كلمه نبود..."
(یداله رویایی)