تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - شایدم زندگی همینه

فکر می کنم از دیروز به طور رسمی یکی از بچه های "نشانی"ِ محمد صالح علا شدم چون این شماره ی تازه ای که قرار هست آخر ماه در بیاید به ما مربوط می شود! نشانی یکی از معدود نشریه هایی ست که به طور جدی به مساله ی فرهنگ و هنر می پردازد و مطمئنم می تواند با مرتفع شدنِ همه ی مشکلاتی که تا امروز داشت، از مشکلات پخش و بی نظمی در چاپ گرفته تا مشکلات تحریریه ای، تبدیل به بهترین نشریه ی هنری شود.
آخرین شماره ی منتشر شده ی نشانی را هم می توانید از روزنامه فروشی ها بخواهید.


دوستان زیادی می گویند این همه وبلاگت را شخصی نکن اما راستیتش این است که حالا مطمئنم این وبلاگ چیزی مثل دفتر خاطراتم شده که هیچ وقت نداشتم و شاید چند سال بعد با آرشیو اینجا زندگی ها بکنم. پس می نویسم!
می خواهم این پست را تقدیم به همه ی سرخوشی های دیشب. به نادر که می خندید و می گفت شما عقل ندارید! به مهیار که فیلم می گرفت و بود. به نیما که توی سرسره گیر کرده بود و الهه اش که تنها کسی بود که توی بزن بزن زورم بهش رسید!! به افشین که مثل یک مبارز فداکار و از جان گذشته با کله آمد توی بغل ما تا از خنده روی زمین ولو بشویم و همیشه هم یکی از مسببان سرخوشی های ما بوده. به فرهود و مهسایش که کم نمی آورند و "پایه"اند. مخصوصا مهسا که تنها هم قدم من توی "تنها" دویدن های هفته ی پیش بام تهران بود! به محسن که هر چقدر هیکلش بزرگ است قلب مهربان و کوچکی دارد و زورش هم کم است!!! به رضا که پابرهنه با من لی لی می کرد و جا خالی می داد! به زوو کشیدن هایمان. به همه...خودم... به.. به... به تهران/ ساعت۲:۳۰ بامداد / پارک قیطریه...

خوابم نمی آد چون که           دیگه بچه نیستم
دارم بازی می کنم ...نه به این دلیل
                        که فکر بکنی یه آرتیستم
دارم می خندم و هوار می زنم
                  دارم پامرغی بازی می کنم
شاید خوب نیستم ولی یه جوری   دلمو راضی می کنم

خوابم نمی آد، هیچ رقم             امشبم اینطوری شیرینه
آدم بزرگا لِی لِی بازی می کنن    نمی دونم ....
                                           شایدم زندگی همینه
ساعتم روی دو واستاده             بی خودی هی زمین می خورم
می خندیم... قهقهه می زنیم        نفسم بند می آد، می بُرم

ما آدم بزرگیم... ولی باز         بی هوا بچگی می کنیم
شما بزرگ بمونین ولی ما...     آره ما بچگی می کنیم

نقاشیم خوب نیست وگرنه
عوضت می خواستم یه دِلو بکشم
خب به جاش قول می دم امشبو
         یه نفس تا تو زو بکشم ..................................زوووووووووووووووووووو

(میثم یوسفی)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |