تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - ترس های طولانی، ترانه های کوتاه
  • گاو را از طویله به کشتارگاه بردم
    گاو را از کشتارگاه به طویله آوردم
       حالا من و گاو
       می ترسیم
  • در مزرعه ...
          کاش یک تراکتور به من بدهند
          تا این گاو را
          بخورم
  • ظهر گاو را کشتند
    پرندگان را شام
    در سرزمینِ بی پرنده
    بی گاو
    علف ِ سیاه روییده است
    ماغ گاو می آید
    از علفزاری که از درد می کشد پشتِ مه
    مه می گذرد
    علفزار گوساله ای زاییده است
  • گاو به آب می نگرد
    ماها ها به گاو
    رودخانه می رود پشت کوه
    آن جا می گرید
  • در علفزار
    گاوِ یک گیله مرد
    نگاه می کند
    به گاو یک هندی
    گاو ایستاده است
    با دست های فرو در برف
    و پاهایش تا ران
    در شن زار
    قبیله ای از زیر پستان هایش می گذرد.

      (خواهران این تابستان / بیژن نجدی/ نشر ماه ریز)


    این روز تعطیلی هم جلسه ی تحریریه داریم! یادم هست یک وقتی به دوستی گفتم روزنامه نگاری را خیلی دوست دارم اما وقتی دوستانم را می بینم که چطور امروز شاغل اند و فردا بی کار پس هیچ وقت آلوده نمی شوم، اما شدم! این را امروز فهمیدم! گفته بودم که وقتی دوست داشته باشم می نویسم و دوست نداشته باشم این کار را نمی کنم اما امروز دوست داشتم مسافرت بروم!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |