در جامعه ي ما هر آدمي كه در سرِ خاكسپاري مادرش نگريد ، خودش را در معرض اين خطر مي آورد كه محكوم به مرگ شود *** اين جمله اي بود كه آلبر كامو نويسنده ي شاهكار هايي مانند " بيگانه" و" طاعون" در مورد بيگانه گفته بود . و بعد ها در توصيف اين جمله گفت كه " مرادم از آن گفته جز اين نبود كه قهرمان كتاب محكوم مي شود زيرا در بازي همگاني شركت نمي كند. بدين معني او با جامعه اي كه در آن مي زيد بيگانه است." با اين اوصاف شايد ايرج جنتي عطايي و ديگر ترانه سرايان و حتي انديشمندان بيدار هميشه با جامعه ي خود بيگانه بوده اند . چون نخواستند كه " مرگ مادرشان" را باور و يا در" مراسم خاكسپاري" اش شركت كنند. ادامه ی مطلب را اینجا بخوانید
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط میثم یوسفی
(عکس لوگو از آتیه نوری عکس من از آرش افشار)
سربالا و سرپایینش مهم نیست. تف کردن را دوست دارم! دوست دارم همهی مزههای بدی که توی دهنم میماند را تف کنم یا تف کنم و بالا بیاورم روی هرچه که حالم را به هم میزند. حالا گاهی یک تف خالی سربالا هم این وسط میتوان آلارم خوبی باشد. مثل عشق که گاهی فقط تف سربالاست، ولی میاندازیاش! --------------------------------------- دنیای کوچک خودم را میخواهم و قرار نیست از این خودخواهی صرف نظر کنم. چیزهایی که دوست دارم را به دست میآورم یا حداقل تلاش میکنم که به دست بیاورم و معمولن طوری زندگی میکنم که عذابآور بودن این دنیا کمتر بشود. گرچه همیشه نگرانم که روزی برسد و ببینم نه به چیزی که میخواستم رسیدهام و نه از زندگی لذت بردهام. جز اینها چیز زیادی نیست که بخواهید یا بخواهم که بدانید. خیلی از همین نوشتهها هم به شما مربوط نیست. آدم بیادبی نیستم ولی خودخواه چرا! حالا فقط میتوانم این امتیاز را برایتان قائل باشم که اجازه بدهم کمی فضولی کنید! --------------------------------------- با اینکه اینها به دردتان نمیخورند ولی کلیهی شعرها و نوشتهها به نام صاحب اثر ثبت شدهاند و هرگونه برداشت اعم از موسیقیایی و غیره بدون کسب مجوز کتبی، پیگرد قانونی دارد. از آنهایی که تجربه کردهاند بپرسید! --------------------------------------- اسلحه را دوست دارم، چون اگر دستت باشد و من را بکشی ناکام از دنیا نرفتهام --------------------------------------- «فکر میکنی من دیوونهم؟ ... خب. دیوونهم که باشم تازه واسه اینه که به اندازهی کافی فریاد نکشیدم. همیشه توی سینهی من فریادی هس که به جای کشیدن قورتش میدم، زیر پیرهنم قایمش میکنم... چون وقتی مُردهها رو بردن، دیگه زندهها باس خاموش بمونن. فقط اونایی که تو قضایا هیچ کارهن حق اعتراض دارن.» عروسی خون/ نمایشنامه/ فدریکو گارسیا لورکا/ ترجمهی احمد شاملو