جام می و خون دل هر یک به کسی دادند در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد (حافظ)
چهار تا مصاحبه ی پیاده نشده دارم. یک ترانه ی خالتور روی ملودی را باید تا ۲-۳ روز تحویل بدهم که هنوز چیزی نگفته ام. چند تا قرار کاری توی این هفته دارم که نمی دانم چطوری باید بروم! خسته ام! بیمارم، معده و گلویم عفونت کرده و آلرژی فصلیم هم اذیتم می کند. دوستت دارم. درس هایم را کم کم باید بخوانم چون امتحانات دارند می رسند. یک امتحان میان ترم را پیچاندم. دنبال نوازنده ی کشف نشده و خیلی خوب برای سازهای قیچک، بالابان، دودوک و نی می گردم. دلم برایت تنگ شده. همچنان دنبال صدای زن خوب هم هستم. تئاتر شهر باز شده ولی فعلا اجراها مزخرفند. گرچه دلم هوای تئاتر دیدن با ... کرده!!! "بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم" بله کمی هم تب دارم! Im burning for love Filled with desire I cant stand the heat And my hearts on fire I cant get enough Its down to the wire Im making my move, Im looking for you Im burning for love (Bon Jovi)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط میثم یوسفی
|
(عکس لوگو از آتیه نوری عکس من از آرش افشار)
سربالا و سرپایینش مهم نیست. تف کردن را دوست دارم! دوست دارم همهی مزههای بدی که توی دهنم میماند را تف کنم یا تف کنم و بالا بیاورم روی هرچه که حالم را به هم میزند. حالا گاهی یک تف خالی سربالا هم این وسط میتوان آلارم خوبی باشد. مثل عشق که گاهی فقط تف سربالاست، ولی میاندازیاش! --------------------------------------- دنیای کوچک خودم را میخواهم و قرار نیست از این خودخواهی صرف نظر کنم. چیزهایی که دوست دارم را به دست میآورم یا حداقل تلاش میکنم که به دست بیاورم و معمولن طوری زندگی میکنم که عذابآور بودن این دنیا کمتر بشود. گرچه همیشه نگرانم که روزی برسد و ببینم نه به چیزی که میخواستم رسیدهام و نه از زندگی لذت بردهام. جز اینها چیز زیادی نیست که بخواهید یا بخواهم که بدانید. خیلی از همین نوشتهها هم به شما مربوط نیست. آدم بیادبی نیستم ولی خودخواه چرا! حالا فقط میتوانم این امتیاز را برایتان قائل باشم که اجازه بدهم کمی فضولی کنید! --------------------------------------- با اینکه اینها به دردتان نمیخورند ولی کلیهی شعرها و نوشتهها به نام صاحب اثر ثبت شدهاند و هرگونه برداشت اعم از موسیقیایی و غیره بدون کسب مجوز کتبی، پیگرد قانونی دارد. از آنهایی که تجربه کردهاند بپرسید! --------------------------------------- اسلحه را دوست دارم، چون اگر دستت باشد و من را بکشی ناکام از دنیا نرفتهام --------------------------------------- «فکر میکنی من دیوونهم؟ ... خب. دیوونهم که باشم تازه واسه اینه که به اندازهی کافی فریاد نکشیدم. همیشه توی سینهی من فریادی هس که به جای کشیدن قورتش میدم، زیر پیرهنم قایمش میکنم... چون وقتی مُردهها رو بردن، دیگه زندهها باس خاموش بمونن. فقط اونایی که تو قضایا هیچ کارهن حق اعتراض دارن.» عروسی خون/ نمایشنامه/ فدریکو گارسیا لورکا/ ترجمهی احمد شاملو