1- مكتوب شد. ارديبشهت روي روياهامان ريخت گلابي ها گيلاس ها انار، و نقطه ي آب داري كه ميان لب هايت كاشته شد.
2- به هر حال است. حالي ميان بودن و رفتن است. از ميان اجرام ، يكي از آسمان كه مي باريد آدم ميان عقربه ها تيك مي زد و گندم هاي بي شماري ميان خطوط پخش شدند. حالا كه جغرافياي اندامت سبز شده اند يادت باشد پيرمرد براي شب هاي سرد زمستاني چه قافيه هايي را سر بريد.
3- يكي به قلم يكي به غم يكي هم مثل من كه به چشم هاي تو به ابروهايت كه پيوسته مي كني به خواب هاي آنجوري به ساعت چهار بامداد به بامداد به شب به شبانه...
چطور بگويمت!؟ به هر چه دوست مي داري سوگند.
4- شبيه خانه ي نيما ابري ارديبشهت روي روياهامان ريخت و پاره هاي چهار پاره پاره شدند ميان خواب ها افسانه را شناخته بودم مثل صداي پول صفورا و موهاي سپيد پيرمرد كه چشم ما بود كه به قول آل احمد " چشم ما بود " چشم ما ، چشم هاي ما
5- چشم هايمان را روي تمام شاعران بستيم و دكه هاي بازار رونق گرفتند. شعر از سكه افتاد و آرام آرام داستان ميان دكه هاي بازار تكرار شد و آدم هاي روزمره براي تمام سكه ها داستان هاي تازه اي از بر مي كردند. هدايت به راه راست شد و از پشت دواير شيشه اي به چشم نيما نگاه انداخت و آدم ها شبيه سايه هاي تلاجن سياه بودند سياه سياه سياه
6- به حق چيز هاي نديده اگر ديدي نشسته اي است كنار دست هايش و انگشت هايش را ميان گل هاي محمدي دانه دانه مي كند. اگر ديدي شب ها كه شعر ارديبهشت را شخم مي زند و دختر هاي چهارده ساله كه از زمان حافظ شيراز به سمرقند و بخارا مشكوك شده اند موهايشان را ميان غزل هاي عاشقانه شانه مي كنند. اگر ديدي شترهايي را كه ميان پنبه دانه ها قصيده هاي نفس گير بار مي زنند و ابروهاي باريك را بالا مي اندازند. اگر ديدي شعرهاي اين دفتر از نقطه تهي است ... به حق چيزهاي نديده به حق گل هاي محمدي
7- به خاطر اين جمله هم كه شده است بايد همين جا دست هاي شعر را كوتاه كنم. شايد كسي به خاطر آورد روزي را كه دست هاي بامداد از اميد كوتاه شدند و پيرمرد، ميان نقطه هاي ارديبهشت به قدم هايش، روي سواحل نزديك مي خنديد. براي همين جمله هم كه شده بايد دست هاي اين شعر را همين جا كوتاه كنم بايد همين جا دست ها ي شع ر ر ا .
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط میثم یوسفی
|
(عکس لوگو از آتیه نوری عکس من از آرش افشار)
سربالا و سرپایینش مهم نیست. تف کردن را دوست دارم! دوست دارم همهی مزههای بدی که توی دهنم میماند را تف کنم یا تف کنم و بالا بیاورم روی هرچه که حالم را به هم میزند. حالا گاهی یک تف خالی سربالا هم این وسط میتوان آلارم خوبی باشد. مثل عشق که گاهی فقط تف سربالاست، ولی میاندازیاش! --------------------------------------- دنیای کوچک خودم را میخواهم و قرار نیست از این خودخواهی صرف نظر کنم. چیزهایی که دوست دارم را به دست میآورم یا حداقل تلاش میکنم که به دست بیاورم و معمولن طوری زندگی میکنم که عذابآور بودن این دنیا کمتر بشود. گرچه همیشه نگرانم که روزی برسد و ببینم نه به چیزی که میخواستم رسیدهام و نه از زندگی لذت بردهام. جز اینها چیز زیادی نیست که بخواهید یا بخواهم که بدانید. خیلی از همین نوشتهها هم به شما مربوط نیست. آدم بیادبی نیستم ولی خودخواه چرا! حالا فقط میتوانم این امتیاز را برایتان قائل باشم که اجازه بدهم کمی فضولی کنید! --------------------------------------- با اینکه اینها به دردتان نمیخورند ولی کلیهی شعرها و نوشتهها به نام صاحب اثر ثبت شدهاند و هرگونه برداشت اعم از موسیقیایی و غیره بدون کسب مجوز کتبی، پیگرد قانونی دارد. از آنهایی که تجربه کردهاند بپرسید! --------------------------------------- اسلحه را دوست دارم، چون اگر دستت باشد و من را بکشی ناکام از دنیا نرفتهام --------------------------------------- «فکر میکنی من دیوونهم؟ ... خب. دیوونهم که باشم تازه واسه اینه که به اندازهی کافی فریاد نکشیدم. همیشه توی سینهی من فریادی هس که به جای کشیدن قورتش میدم، زیر پیرهنم قایمش میکنم... چون وقتی مُردهها رو بردن، دیگه زندهها باس خاموش بمونن. فقط اونایی که تو قضایا هیچ کارهن حق اعتراض دارن.» عروسی خون/ نمایشنامه/ فدریکو گارسیا لورکا/ ترجمهی احمد شاملو