
... و يک ضربه، فقط يک ضربهی کوچک کافیست تا اين ديوار شيشهای فرو ريزد و نميزنم اين ضربهی کوچک را چرا که میترسم؛ و نميزنم اين ضربهی کوچک را؛ چرا که میترسم؛ میترسم از همه چيز...
«چرا هيچ خلوت عاشقانهای خلوت نيست، ازدحام جمعيت است در تختخوابی دونفره؟ چرا هر کسی چند نفر است، چهرههائی تماماَ گوناگون؟ چرا عاشق کسی میشويم اما با کس ديگری به بستر میرويم؟ چرا عشق جماعیست دستهجمعی که در آن هر کسی هر کسی را میگايد جز من که هميشه گائيده میشوم؟ نکند سر بر شانهی تو گذاشته بودم، مفيستو، وقتی به درد گريه میکردم؟»
من عاشق بيمارستانم. نه اينکه خودآزار باشم، نه. از اتاق عمل میترسم. از تيغ جراح میترسم، از يک آمپول ساده هم میترسم. اما هر چيز، خب، غرامتی دارد. اتاق بيهوشی؟ درست است، ممکن است آدم ديگر به هوش نيايد. اما نه، نمیترسم. نه اينکه شجاع باشم. نه. از بزدلی مطلق است. میدانم خودکشی کار آدمهای شجاع است؛ شايد هم آدمهای خيلی ترسو؛ همانها که در پی جلب ترحماند. اما اگر مرگ خانه کرده باشد در رگ و ريشهات؟ در عمق هستیات؟
راستش، اگر زندهام هنوز، اگر گهگاه به نظر میرسد که حتا پُرم از جنبشِ حيات، فقط و فقط مال بیجربزه گیست. میدانم کسی که تا اين سن خودش را نکشته بعد از اين هم نخواهد کشت. به همين قناعت خواهد کرد که، برای بقاء، به طور روزمره نابود کند خود را: با افراط در سيگار؛ با بینظمی در خواب و خوراک؛ با هر چيز که بکشد اما در درازای ايام؛ در مرگ بیصدا.
(وردی که بره ها می خوانند / رضا قاسمی)
واقعا خیلی کم پیش می آید یک رمان ایرانی این قدر من را بگیرد!! کتاب را قبلا روی اینترنت دیده بودم اما هیچ علاقه ی خاصی به خواندنش نداشتم تا اینکه پرینت شده اش را دست آرش دیدم و همان چند خط اول که همین جا هم می بینید کافی بود تا شدیدا وسوسه ی خواندنش به سراغم بیاید. برای همین امروز بعد از ظهر ترجیح دادم بنشینم توی خانه و یک کتاب خوب بخوانم! خیلی بهتر است! کتاب را از اینجا بگیرید. خیلی کم پیش می آید آدم با شخصیت داستانی این قدر هم ذات پنداری کند! خیلی کم!