
چه روز گندی بود! خوش بودم که بعد از مدت ها.......... هی!! از خانم زنده دل که منت سرم گذاشته بود و آمده بود خواسته بودم که فلان کار را بخواند ... هی! از سید مهدی شرمنده شدم که.... چه روز گندی بود! از این که نتوانستم از دوستانم در آن لحظه درست و حسابی دفاع کنم ناراحتم! از خیلی چیزهای دیگر!! آنقدر حاشیه زیاد بود که بعدا توی ماشین فقط چند لحظه توانستم به این فکر کنم که دلتگت........ اه!!! بی خیال! فقط حالم خوب نیست! عروسی حسن علیشیری عزیز را هم رفتم و تبریک گفتم و آمدم! دل و دماغ نشستن هم نداشتم!
جالب بود که اتفاقا صبح به این فکر می کردم که از اول تابستان تا وسط های پاییز چه دوره ی خوبی در زندگیم بود! به همین اتفاقات ساده دلخوش بودم و همه چیز خوب ... گرچه هیچ وقت برای "یک نفر" اهمیتی نداشت که چرا یکهویی همه چیز به هم ریخت اما برای من هنوز سوال است. هنوز دلم برای آن روزهای خوب تنگ می شود......... حالم خوب....نیست!
"کاشکی کاشکی کاشکی داوری داوری داوری در کار در کار در کار بود..."
- ... ولی تازه داشتم می فهمیدم سوای این همه هارت و پورتم دلتنگ هم شده بودم و می شم... دارم می رم عروسی حسن پس مجبورم لبخند بزنم و "بد نباشم" ! نگران نباش رفیق. من بلدم خودم رو هم بازی بدم! فقط واقعا ... تو این زندگی!